تبليغاتX
آدم و خدایانش

مبادا مباد كه قطره اي از اين خون بر زمين ريخته شود.


بچه بودم. بهار بود. ميان خرابه ­هاي معبد آناهيتا در بيشاپور بازي مي كردم.

كناره ­هاي سايه ­دار ديوارهاي سنگي پر بود از گل­ هاي بنفش با ساقه­ هاي

نازك سياه، ‌چند تا چيدم. آمدم پيش مادر بزرگم كه تنها نشسته بود لب

رودخانه كنار وسايل. همه رفته بودند كوه كتيبه­ ي شاپور را از نزديك ببينند.

گل­ ها را دادم به او گرفت و بو كرد و بعد چاله­ ي كوچكي كند و باريكه راهي

ساخت تا چاله از آب رود خانه پر شود.بعد ساقه­ ي گل­ ها را گذاشت توي آب.

مي ­خواستم بروم پيش بقيه. كوه صاف بود. مادر بزرگم مي­ ترسيد.

گفت تنها نرو. صبر كن و تا يكي پيدا شود كه همراهش بروم، دستم را گرفت و

همان دور و برچرخيديم. گفت: بيا گل بچينيم. مي­ دانستي گلي هست كه  هر

چقدر بيشتر بچيني­ اش، بيشتر مي ­شود؟  و نشانم داد كه زير سايه­ ي كوه،

‌كنارهردرخت، توي شكاف هر سنگ را دسته دسته گل­ هاي بنفش با ساقه­ هاي

نازك تيره  پر كرده است و همان طور كه گل­ ها را توي دامن پيراهنش جمع مي­ كرد

برايم گفت كه اسم اين گل پرسياوشان است­ و داستاني دارد كه وقتي باد مي­ آيد،

اگر خوب گوش كني،همين طور كه ساقه­ اش خم و راست مي ­شود و

گلبرگ ­هايش به هم ساييده مي­ شوند، برايت تعريف مي ­كند:


روزي شاهزاده­ اي بود  خيلي زيبا و خيلي جوان ، شاهزاده آن قدر پاك و نجيب و

مهربان بود كه حتا آتش او را نمي سوزاند. اسم شاهزاده سياوش بود. اما بالاخره

يك روز شاه ‌ او را در برجي كه هيچ كس نشاني اش را نداشت زنداني كرد و

كشت.

شاه به جلادها دستور داده بود سر سياوش را در تشت طلا ببرند وخونش را

جلوي آفتاب بخشكانند  و بدنش را خوراك گرگ­  ها كنند تا هيچ كس از ماجرا

بويي نبرد.

سفارش كرده بود " مبادا خون سياوش بر زمين بريزد"

اما جلاد شلخته و نادان وقت سربريدن حواسش پرت شد و يك قطره از خون

سياوش ريخت روي زمين. خون به زمين فرو نرفت . روي زمين پخش شد. از زير هر

سنگ  جوشيد و  جوشيد و به راه افتاد .هركس آن را مي­ديد مي ­فهميد كه جايي

بي گناهي را كشته­ اند. خون جوشيد تا به ايران  رسيد و رستم خبر دار شد.

رد خون را گرفت و رفت تا بالاخره فهميد آن كشته ­ي بيگناه سياوش،

‌شاهزاده­ ي ايران بود­ه­است . رستم لشكر كشيد و  انتقام خون سياوش را گرفت.

 تازه آن وقت بود كه خون از جوشيدن ماند و به زمين فرو رفت و حالا هزار سال

است كه هرسال به جاي آن خون همين گل­ ها سبز مي­شوند كه  مردم اسمشان

را  گذاشته­ اند خون سياوشان يا پرسياوشان...

...

يكي از دايي ها آمد. مادر بزرگم گفت: حالا برو كوه  و به دايي ام گفت:

دستش را ول نكني ها!

 ...   


يكي از قوانين جهان اسطوره ­اي ايراني (مطمئن نيستم اين "قانون " اسطوره­ هاي

غير ايراني را هم شامل مي­ شود يا نه) اين است كه خون بي­ گناه نبايد بر زمين

ريخته شود، اين سفارش مدام در افسانه ­ها تكرار مي­ شود:

فرشي چرمي بگستران و بر آن تشتي زرين بگذار و سر را در همين تشت از تن

جدا كن!‌

مبادا مباد كه قطره ­اي از اين خون بر زمين ريخته شود، كه ازهر سنگ خون بجوشد

و تا غرقه­ ات نكند از جوشش باز نخواهد ماند.

   اما جلاد معمولا شلخته و نادان است و معمولا به هشدار توجه نمي ­كند

و قطره ­اي بر زمين مي­ چكد و تكثير مي­شود و از هر سنگ مي­ جوشد يا به زمين

فرو مي­ رود و هر سال تا قيام قيامت به شكل گلي كبود از زمين مي ­رويد يا به

شكل ني كه هر گاه باد در آن مي ­پيچد اسم

قاتل و داستان كشته شدنش را به آواز مي­ خواند.


  ‌مبادا مباد كه قطره­ اي از اين خون بر زمين ريخته شود،

 كه ازهر سنگ خون بجوشد و تا غرقه ­ات نكند از

جوشش باز نخواهد ماند.


  اين قانون جهان اساطيري است. 


+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 1:38 |

 

پرده­ ي نخست

 

عكسش را نشانشان دادم. گفتند ديده­ اندش . گفتند وقتي همه از

شهر بيرون آمده­ اند او مانده تاراه دشمن را ببندد. گفتند تير خورده بوده

از كمر. راه نمي­ توانسته برود. گفتند اگرمي­ توانست هم نمي­ آمد. 

گفته بوده من پسر جهان پهلوان ايرانم ، شرم از پدر را چه كنم كه زنده

باشم و دشمن به خاك من آمده باشد؟


رستم ،‌پدرش! تن سرخ  سهراب را برايم بياور!

 

پرده­ ي دويم

عكسش را نشانشان دادم. مي­ شناختندش. گفتند در رماديه

ديده­ اندش ،‌در زندان بغداد ،‌درموصل. گفتند به خاكش شك نكرد.

گفتند به رستم،‌به پدر ناسزا نگفت كه جهان پهلوان ايران بود.

نشانه­ ي سرزمين. گفتند ايستاد. سر خم نكرد و آن­ها،‌دشمنان،

آتشش زدند.


رستم، پدرش! خاكستر سهرابم را برايم بياور.

 

پرده­ ي آخر

عكسش را نشانشان دادم. ديده بودنش .در همين شهر،

اما من گمش كرده ­ام رستم.اين بار نه در مرزهاي دور، نه در سرزمين

دشمن، ‌در خانه  گمش كرده­ ام رستم. سهراب بامن بود.

ما كنار هم بوديم . كنار برادرها و برادر زاده­ هايمان. در خيابان ­هاي

همين شهر.

پيدايش كن.


 رستم. پدرش!  سهرابم را برايم بياور!


...

 

اين سهراب من است روي دست­هاي تو؟ اين سهراب من است خونين؟

سهراب من كه اين باربه مرزهاي دور نرفته بود. در سرزمين دشمن نبود.

كجا پيدايش كرده­ اي؟

توانست ترا ببيند؟ بشناسد؟  توانست از  آرزويش براي تو حرف بزند؟

بگويد  كه آرزوي بزرگش اين است كه دست­هاي ترا بگيرد و سرزميني

بسازد  كه روشنايي جهان و فخر توباشد؟

 من اين زخم ها نمي شناسم. من هزار سال است كه سهراب

مي­ زايم و تن جوان بي جان خاك مي­ كنم كه قرباني اين سرزمين

شده است. من زخم تيغ تاتار و مغول مي­ شناسم . كبودي زهر، زخم

شمشير، رد گلوله و تاول. اين زخم­ها به چشمم آشنا نيست. كجا

پيدايش كرده اي رستم؟

 چرا رو بر مي­ گرداني؟‌چرا دست پنهان مي­ كني؟

اين خنجر، اين خنجر كه تا دسته خونين است­، ‌اين جاي خالي نگين،

اين همان خنجر ياقوت نشان تو نيست كه نگينش بر بازو بند سهراب

نشسته است؟

آه! رستم ! پدرش! سهراب مرا اين بار نه دشمن. كه تو كشته اي!


افسوس.


/*]]-->
+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 10:53 |