تبليغاتX
آدم و خدایانش
 
آدم و خدایانش
 
 
مگر نه این که مهم ترین دغدغه ی ما همین است؟ ما و خدایانمان؟
 

 

حکایت حلاج

 

 

"درس نگارش" هميشه طرفداران بسيار داشته است. از آداب‌الكتابه‌هاي قرن چهارم تا آيين نگارش‌ها و چگونه بنويسيم‌هاي عصر جديد. همه دلشان مي‌خواهد ياد بگيرند كه چه‌طور بنويسند يا بگويند؛ اما ظاهرا هيچ‌كس "درسِ خواندن" نمي‌دهد و نمي‌داند. خواندن، يا معادل شفاهي‌اش شنيدن، هنر قديمي منسوخي است كه سكه نارايج عهد است.

خيلي‌ها نوشتن را عمل فعال و خواندن را موقعيت انفعالي مي‌دانند؛ اما راست اين است كه طبق قانون "حضور شيء به ديده شدن وابسته است و فعل ديدن بدون وجود بيننده محال عقلي است"  اگر خواندن يا درست خواندن نباشد، درس‌هاي نگارش در بهترين حالت، هيچِ آبرومندي است و البته براي فهم يك نوشته (گفتار) نمي‌توان از زمينه (context) آن چشم‌ پوشيد. رهيافت‌هاي فرامتني گاهي آن قدر مهم‌اند كه بدون آن‌ها محال است متن به صحت فهميده شود؛ مثلا جمله توصيفي خنثي و بي‌خطرِ "دوست من قدبلند است" به خودي خود هيچ بار معنايي خاصي جز توصيف ندارد. اگر دوست (اشاره فرامتني) واقعا قدبلند باشد، جمله فقط توصيف است. اگر دوست، آدم متوسط‌القامه‌اي باشد و تو قدبلندش بخواني، وصف مؤدبانه و محبانه‌اي است؛ اما اگر آن دوست، آدم قدكوتاهي باشد، جمله كنايه و تعريض دارد و حتي اندكي تمسخر.

اما قضيه گاهي به اين طعنه و متلك‌هاي دوستانه ختم نمي‌شود. گاهي نفهميدن همين زمينه (context) ماجراها مي‌سازد؛ مثلا اگر حلاج در خانقاه شيخ مجعد الجعدبن شيرشاه انا الحق مي‌گفت،‌ احتمالا مريدان جمع مي‌شدند كه "آنك مقام فنا! حلول جلوه حضرت حق را در انا الحق گفتن اين فاني ببينيد." حلاج را قدر مي‌نهادند و بر صدر مي‌نشاندند و دو سه جلدي شرح فتوحات برايش مي‌نوشتند.

اگر حلاج در كوچه انا الحق مي‌گفت، احتمالا مغازه‌دارها پولي كف دستش مي‌گذاشتند و بچه‌هاي تخس محله سنگش مي‌زدند و بالاخره نانوايي، نصف نان بربري و پنيري برايش فراهم مي‌آورد.

اگر حلاج در مسجد انا الحق مي‌گفت، حتما كسي پيدا مي‌شد (كه البته شد) تا تكفيرش كند و حكم دهد مالش حلال و خونش هدر، تا علي‌رغم همه كنوانسيون‌هاي بين‌المللي بي‌سروصدا سنگسارش كنند و خداوند عزجلاله را از شر شريك راحت.

اما اگر همين حلاج توي حياط دانشكده ادبيات مي‌ايستاد و مي‌گفت من خدايم،‌ كسي نه تعجب مي‌كرد، نه هول ورش مي‌داشت. نه سنگي مي‌زد، نه سجده‌اي مي‌كرد. احتمالا آن جا همه اين احوال فقط بازي زباني سرخوشانه‌اي بود و احتمالا آن جا كسي پيدا مي‌شد كه قاعده اين بازي را بلد باشد. در مقابل خدايي حلاج خدايي كند: "اگر صاعقه بفرستي زئوس! پوسايدون موج‌هاي دريا را به سوي تو خواهد فرستاد؛ اگر خداي تاريكي شوي من خداي خورشيد خواهم شد."

يا در مقابل خدايي‌اش بنده مؤمن شودكه:‌ "اي خداوند خداي... تضرع مرا بشنو و دست‌هاي مرا كه به سوي تو بلند است..." يا بنده‌اي منكر كافر.

و هربار به شيوه‌اي اين بازي زباني را پيش ببرد. قصه‌اي كه به اقتضاي بازي بودنش ممكن است افتادن و سرشكستن هم داشته باشد؛ اما به هر حال چون بازي است سرخوشي، ذاتي آن است.

حالا تصور كن حلاج (به عنوان پديدآورنده متن حتي) يادش برود كه بايد به زمينه‌ها و رهيافت‌هاي فرامتني (همان اقتضاي بازي) نگاه كند و بازي را زيادي جدي بگيرد. آن وقت عكس‌العمل‌ها واقعا ديدني است. احتمالا اين بار حلاج با سنگ و چوب دنبال آن محصل بي‌نوا مي‌افتد و او را لعن و تكفير و نفرين مي‌كند كه "بگيريد اين فلان فلان شده كافر را كه مقابل بنده كمتريني چون حلاج مزامير مي‌خواند!"

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:59  توسط مرجان فولادوند  | 

 

 

حیاط پشتی پانتئون

 

 

خدای تازه ای پیدا شده بود و مردم رفته بودند برای دیدن وپسندیدن و پرستید نش حوصله ی خدایان بالکل سر رفته بود.

 آگا ممنون به آفرودیت که داشت ناخنهایش را سوهان می کشید گفت: میای بازی؟

آفرودیت گفت چه بازی؟

آگا ممنون گفت: خدا بازی.

آفرودیت گفت : آخه  انشتین ما که خودمون خداییم!

آگا ممنون گفت :اولا" فحش نده ،اما راس می گی ،خب بیا بنده بازی.

آفرودیت گفت: باشه اما بازیش چه جوریه؟

آگا ممنون گفت: آسونه ،من می شم خدا تو بشو بنده !

آفرودیت گفت : چرا من نشم خدا تو بشی بنده ؟

آگا ممنون گفت : چون من اول گفتم!

آفرودیت گفت : جهنم .باشه .حالا چی کار کنم ؟

آگاممنون گفت : هچی زانو بزن .

آفرودیت زانو زد

آگاممنون گفت : حالا باید يه چيزي بهم بدي.

آفروديت گفت: يعني برات قربوني كنم؟

آگا ممنون گفت: اين جوري هم مي شه گفت.

آفرودیت  کمی جا به جا شد ، از فكر اين كه بالاخره يه فرصتي گير آورده كه بتونه به اين خداي كله خر از خود راضي گنده دماغ-   كه خودش هم نمي دونست چرا ازش خوشش مياد - نشون بده چه چيزايي داره ،كيف مي كرد. لباش.رو با زبون تر کرد و پرسید از من چی می خوای ؟

آگا مممنون گفت :     يه دونه لپ لپ!از اون جوجه اي بزرگا!

آفرودیت وا رفت  دلش مي خواست جفت چشاي قشنگ  آگاممنون رو از كاسه در بياره ،خودش رو جمع و جور كرد و گفت : آخه خنگول  گیرم تو بازی بنده ت شدم ، اما من خدام ! اون وقت تو،آگاممنون خدای آسمان ، از من خدای دریا ها ،از همه ی گنجينه هاي من  ، فقط يه لپ لپ می خوای ؟ یه تخم مرغ شانسي كه دست هر بچه گداي ولگردي هست؟

آگاممنون گفت :واي! نمي دوني چه هيجاني داره ، تا يه ذره يه ذره  بازش كني ببيني توش چيه  قلبت صد تا مي زنه، داغ مي شي ، انگار جاي خون آب جوش ريخته باشن تو رگات . تازه تو اين روز خلوت كوفتي حوصله م سر رفته ،مي خوام يه كم بازي كنم.

آفرودیت گفت: خب آره ، وقتي بازش كردي كم كم سرد مي شي انگار جاي آب جوش تخم قورباغه تو رگات باشه!   امابه هر حال  من لپ لپ ندارم.

 وبعد چون زانو هاش درد گرفته بود- فقط به خاطر اين كه زانو هاش درد گرفته بود- بلند شد و رفت پی سوهان ناخنش گشت تا هيچ كدام از آن خدايان به شدت فضول،صورت نا اميدش  را نبينند.

آگاممنون هم با خودش گفت ولش کن بره . اصلا" این بازی بلد نیست جر زن.ورفت تا  كسي را پيدا كند كه  لپ لپ با نشان مخصوص داشته باشد.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:16  توسط مرجان فولادوند  | 

     

گفت:س س س  س.هیچی نگو.

 

 گفتم: فقط می خواستم بگم من...

 

 گفت:کلمه فاصله اس؛ جعله؛ واقعی نیست. هرچی بریزی توش نازل می کنه.

 

نمی‌بینی می‌گن نزول وحی؟ حقیقتی که متکاثف می شه؛جسمانیت پیدا میکنه،

 

دیگه خودش نیست؛ عین روح که می ره تو بدن آلوده می شه به گند وگه و کثافت...

 

  گفتم:اما تو.....

 

گفت:س س س . چیزی نگو. کلمه واسطه ی ارتباطه؛ یعنی چیزی که میاد وسط

 

می‌ایسته؛ پس همون قدر که فاصله رو پر می کنه،مانع هم هست. جسمانیت

 

خودش  هست که به هر حال بین دو چیز دو حس،دو فهم قرار می گیره و نمی ذاره

 

هم ذیگه رو بی واسطه ببینن، بفهمن،لمس کنن....

 

سردم بود.

 گفتم :می خوام بهت بگم...

 

گفت:س س س  فقط گوش کن...

  

دوستم معلم است. انشا درس می دهد.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:46  توسط مرجان فولادوند  | 
 

مرد گفت:دوست داشتن من ترا وحشی است.

زن که استعاره می دانست خیال کرد وحشی یعنی شدیدا.

زن کمی شاعر بود و کمی احمق.

مرد اما راستش را می گفت،راستش را.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:35  توسط مرجان فولادوند  | 
 
  بالا