تبليغاتX
آدم و خدایانش
فيلم ديدن با مادر بزرگ عالمي داشت. پا به پاي قهرمان هاي غمگين و

مظلوم قصه اشك مي ريخت. آن اول ها كه مي خواستم دلداريش

بدهم هي توضيح مي دادم كه : اين ها فيلم است و  همه ي اين

قهرمان ها ي كتك خورده ي مظلوم هم هنرپيشه هايي كه بعد گرفتن

اين صحنه ها  سس گوجه را از صورتشان پاك مي كنند و شير قهوه

شان را مي خورند. اما مادربزرگ آرام نمي شد و كمي هم دلخور جوابم

 مي داد كه مگر بچه ام كه مي خواهي گولم بزني آرامم كني؟ مگر

خودم نمي دانم  اين فيلم است ؟ اما بالاخره يك جايي سر يك كسي

اين بلاها را آورده اند كه  يكي پيدا شده ازش فيلم ساخته نه؟ خوني
 
به جگر مظلومي شده كه قصه اش را مي گويند وگرنه كه غم و غصه

كه  دروغ گفتن ندارد . مادر بزرگم باور دارد  آدم فقط زماني حق دارد

 دروغ بگويد كه دروغش خنده دار باشد و آدم ها شاد شوند .

 اگر خودش مي خواست فيلم را براي كسي تعريف كند حتما آخرش را

جوري عوض مي كرد كه قهرمان قصه پيروز شود و همه ي آدم  بد ها به

سزاي كارهايشان برسند .
 
گفتم فيلم ديدن با مادر بزرگ عالمي "داشت " چون خيلي وقت است

فيلم نمي بيند. هر بار كه مي گويمش با هم فيلم ببينيم مي گويد:

دلم پر قصه است مادر جان ، ‌يكي پيدا شود فيلمش را بسازد...  


+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 10:6 |


 

               سه شنبه پايتخت جهان بود سال ها....

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 2:8 |
 

او جدیت وحشتناکش را زیر تمسخر آشکارش پنهان می کند

و من این تمسخر قدیمی دائم را پشت جدیتی که باورش

می کنند!

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 19:32 |

 

شده خواب دیده باشی که تبدیل شده ای به یک ساختمان؟

خودت هستی با همه ی احساس ها و فهمت از پیرامون، اما تنت ساختمان

بزرگی است . چیزی میان مسجد امام و عمارت باغ ارم که ایوان های باز و

 گچ بری های نفس گیر شاهچراغ را دارد؟

پیش رویت میدان نقش جهان است با آدم ها  مغازه ها درشکه ها و

 اسب های منگوله بسته . و تو بخشی از این میدان هستی بخشی که

همیشه بوده  همیشه خواهد بود و هم این است که  همه خیال می کنند

همیشه فرصت دیدنت هست و هیچ کس نگران این نیست که ممکن است

یک روز صبح بیدار شود و ببیندکه تو،این ساختمان که چیزی است میان

مسجد امام و عمارت باغ ارم و شاهچراغ، خسته شده و از میدان رفته است

 یا ناامید و دلزده از چیزی خودش را کشته . هیچ کس نگران نمی شود چون

ساخمان ها خودکشی نمی کنند گم نمی شوند  جایی نمی روند . فقط

آهسته آهسته  بی آن که کسی  بیند ، کهنه و پیر و خراب می شوند و

دست آخر بی آن که کسی نگران شود می میرند.

عمارتی بزرگ، آن قدر باشکوه و آن قدر مرعوب کننده که دیگر کسی در آن

زندگی نمی کند . همه برای تماشایش می آیند .به سر در بلندش نگاه

می کنند یا پایشان را روی کاشی میان شبستان می کوبند که انعکاس

صدا را تا دور ها می برد و خوششان می آید و روی همان کاشی جیغ

می کشند یا اسم معشوقشان را داد می زنند تا صد بار و هر بار جایی

دور تر ، تکرار شود . اما گل فرنگی ها شاه عباسی ها  و تشعیر ها

گره چینی پنجره هاو ملیله  های گچی دهانه ی باد گیر ها را نمی بیند.

زیبایی دور و منسوخی که چنان نازک و ظریف و در هم تنیده است که فقط

اگر کسی  خیلی نزدیک شود ، اگر عینکش را چند با ر جا به جا کند ، اگر

حوصله داشته باشد قوس سر گیجه آور اسلیمی ها را دنبال کند می بیندش،

می شناسد و دل بسته اش می شود. اما این همه ،حوصله و فراغت و

عشقی می خواهد که دوره اش گذشته و عمارت پیر آن قدر آدم دیده است

 که این را بفهمد.

شده خواب دیده باشی  جای مسجد امام کنار نقش جهان ایستاده ای و با

چشم های دل زده ای که دیگر منتظر هیچ چیز نیست.به گروه توریست های

هر روزه نگاه کنی که راهنمایشان سعی می کند قلم زنی های نازک در را

نشانشان دهد وآن ها هی انگشت می کشند روی گل های ظریف برنجی

و حرف هایی می زنند که هیچ وقت برای تو مهم نبوده است؟

توریست ها عکس می گیرند و تو از فلاش ها یشان از صدای فشردن دکمه ی

 دوربینشان متنفری . از عکس هایی که باتو برای یادگاری می گیرند بی آن

که هرگز تو را دیده باشند . عکس را به همه نشان می دهند و در باره ات

حرف می زنند جوری که انگار سال هاست که تو را می شناسند.

شده از آن بالا  یکی را ببینی که تنها ایستاده  و چشم دوخته به مقرنس های

 تو در توی پیشانی ات  که نور را می شکنند و آبی لاجوردیشان هر وقت روز

 به رنگی است ، از فیروزه ای محض تا بنفش خاکستری . رقص نور و رنگی

 که هیچ کس ان قدر نمی ماند تا ببیند و بفهمدش.

توریست ها ، محقق ها ، دانشجو های معماری همه دوربین دارند. عکس

یادگاری می گیرند یا برای تحقیق ها و پایان نامه هایشان یادداشت بر

 می دارند یا به حرف های راهنما گوش می دهند.  اما او عکاس نیست .

دوربین ندارد. چیزی نمی نویسد . فقط نگاه می کند . و نگاهش  مثل آفتاب

گرم است.

 و تو بعد قرن ها چشم هایت را باز می کنی و بعد از قرن ها دلت می خواهد

این نگاه روشن فهیم حاشیه ی سدری ایوان  را هم بیند و آن ملیله های نازک

 چند لایه را ، کتیبه های خط بنایی را، نیلوفر ها ی تغییر شکل داده ی تخت

جمشیدی را . بعد قرن ها دلت  می تپد شور می زند که نکند این ها را نبیند،

 نداند، نتواند بخواند . غمت می گیرد که ساختمان ها حرف نمی زنند دلت

 می خواهد می توانستی حرکت کنی  دستش را بگیری و همه جا بچرخانی

نشانش بدهی و از دیدن شادی و شگفتی و شیدایی اش حظ ببری.

از خودت می پرسی شده  که عمارتی  ناگهان به رقص در اید؟ واز تصور

رقصیدن ساختمان خنده ات بگیرد .

 

... چشم از مقرنس ها بر می دارد .

 دور سریعی توی ساختمان که تویی می زند .

 از کنار ملیله های نازک گچی ات رد می شود .

از کنار نیلوفر های تغییر شکل داده ی تخت جمشیدی و از طاوس بالای

ایوانت که بسته به زاویه ی ایستادن، هر کس به رنگی می بیندش.

 قدم هایش را حس می کنی در تو . روی تو راه می رود.

 کنار در قلم زنی شده ات می ایستد

 از عکاس دوره گرد میدان می پرسد :

 دوربینمو فراموش کردم. شما کارت پستال این ساختمونو ندارین؟

 .........

شده از خواب پریده باشی با حال عمارتی بعد از بمباران؟

  

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 10:38 |

 

حکایت حلاج

 

 

"درس نگارش" هميشه طرفداران بسيار داشته است. از آداب‌الكتابه‌هاي قرن چهارم تا آيين نگارش‌ها و چگونه بنويسيم‌هاي عصر جديد. همه دلشان مي‌خواهد ياد بگيرند كه چه‌طور بنويسند يا بگويند؛ اما ظاهرا هيچ‌كس "درسِ خواندن" نمي‌دهد و نمي‌داند. خواندن، يا معادل شفاهي‌اش شنيدن، هنر قديمي منسوخي است كه سكه نارايج عهد است.

خيلي‌ها نوشتن را عمل فعال و خواندن را موقعيت انفعالي مي‌دانند؛ اما راست اين است كه طبق قانون "حضور شيء به ديده شدن وابسته است و فعل ديدن بدون وجود بيننده محال عقلي است"  اگر خواندن يا درست خواندن نباشد، درس‌هاي نگارش در بهترين حالت، هيچِ آبرومندي است و البته براي فهم يك نوشته (گفتار) نمي‌توان از زمينه (context) آن چشم‌ پوشيد. رهيافت‌هاي فرامتني گاهي آن قدر مهم‌اند كه بدون آن‌ها محال است متن به صحت فهميده شود؛ مثلا جمله توصيفي خنثي و بي‌خطرِ "دوست من قدبلند است" به خودي خود هيچ بار معنايي خاصي جز توصيف ندارد. اگر دوست (اشاره فرامتني) واقعا قدبلند باشد، جمله فقط توصيف است. اگر دوست، آدم متوسط‌القامه‌اي باشد و تو قدبلندش بخواني، وصف مؤدبانه و محبانه‌اي است؛ اما اگر آن دوست، آدم قدكوتاهي باشد، جمله كنايه و تعريض دارد و حتي اندكي تمسخر.

اما قضيه گاهي به اين طعنه و متلك‌هاي دوستانه ختم نمي‌شود. گاهي نفهميدن همين زمينه (context) ماجراها مي‌سازد؛ مثلا اگر حلاج در خانقاه شيخ مجعد الجعدبن شيرشاه انا الحق مي‌گفت،‌ احتمالا مريدان جمع مي‌شدند كه "آنك مقام فنا! حلول جلوه حضرت حق را در انا الحق گفتن اين فاني ببينيد." حلاج را قدر مي‌نهادند و بر صدر مي‌نشاندند و دو سه جلدي شرح فتوحات برايش مي‌نوشتند.

اگر حلاج در كوچه انا الحق مي‌گفت، احتمالا مغازه‌دارها پولي كف دستش مي‌گذاشتند و بچه‌هاي تخس محله سنگش مي‌زدند و بالاخره نانوايي، نصف نان بربري و پنيري برايش فراهم مي‌آورد.

اگر حلاج در مسجد انا الحق مي‌گفت، حتما كسي پيدا مي‌شد (كه البته شد) تا تكفيرش كند و حكم دهد مالش حلال و خونش هدر، تا علي‌رغم همه كنوانسيون‌هاي بين‌المللي بي‌سروصدا سنگسارش كنند و خداوند عزجلاله را از شر شريك راحت.

اما اگر همين حلاج توي حياط دانشكده ادبيات مي‌ايستاد و مي‌گفت من خدايم،‌ كسي نه تعجب مي‌كرد، نه هول ورش مي‌داشت. نه سنگي مي‌زد، نه سجده‌اي مي‌كرد. احتمالا آن جا همه اين احوال فقط بازي زباني سرخوشانه‌اي بود و احتمالا آن جا كسي پيدا مي‌شد كه قاعده اين بازي را بلد باشد. در مقابل خدايي حلاج خدايي كند: "اگر صاعقه بفرستي زئوس! پوسايدون موج‌هاي دريا را به سوي تو خواهد فرستاد؛ اگر خداي تاريكي شوي من خداي خورشيد خواهم شد."

يا در مقابل خدايي‌اش بنده مؤمن شودكه:‌ "اي خداوند خداي... تضرع مرا بشنو و دست‌هاي مرا كه به سوي تو بلند است..." يا بنده‌اي منكر كافر.

و هربار به شيوه‌اي اين بازي زباني را پيش ببرد. قصه‌اي كه به اقتضاي بازي بودنش ممكن است افتادن و سرشكستن هم داشته باشد؛ اما به هر حال چون بازي است سرخوشي، ذاتي آن است.

حالا تصور كن حلاج (به عنوان پديدآورنده متن حتي) يادش برود كه بايد به زمينه‌ها و رهيافت‌هاي فرامتني (همان اقتضاي بازي) نگاه كند و بازي را زيادي جدي بگيرد. آن وقت عكس‌العمل‌ها واقعا ديدني است. احتمالا اين بار حلاج با سنگ و چوب دنبال آن محصل بي‌نوا مي‌افتد و او را لعن و تكفير و نفرين مي‌كند كه "بگيريد اين فلان فلان شده كافر را كه مقابل بنده كمتريني چون حلاج مزامير مي‌خواند!"

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 11:59 |

 

 

حیاط پشتی پانتئون

 

 

خدای تازه ای پیدا شده بود و مردم رفته بودند برای دیدن وپسندیدن و پرستید نش حوصله ی خدایان بالکل سر رفته بود.

 آگا ممنون به آفرودیت که داشت ناخنهایش را سوهان می کشید گفت: میای بازی؟

آفرودیت گفت چه بازی؟

آگا ممنون گفت: خدا بازی.

آفرودیت گفت : آخه  انشتین ما که خودمون خداییم!

آگا ممنون گفت :اولا" فحش نده ،اما راس می گی ،خب بیا بنده بازی.

آفرودیت گفت: باشه اما بازیش چه جوریه؟

آگا ممنون گفت: آسونه ،من می شم خدا تو بشو بنده !

آفرودیت گفت : چرا من نشم خدا تو بشی بنده ؟

آگا ممنون گفت : چون من اول گفتم!

آفرودیت گفت : جهنم .باشه .حالا چی کار کنم ؟

آگاممنون گفت : هچی زانو بزن .

آفرودیت زانو زد

آگاممنون گفت : حالا باید يه چيزي بهم بدي.

آفروديت گفت: يعني برات قربوني كنم؟

آگا ممنون گفت: اين جوري هم مي شه گفت.

آفرودیت  کمی جا به جا شد ، از فكر اين كه بالاخره يه فرصتي گير آورده كه بتونه به اين خداي كله خر از خود راضي گنده دماغ-   كه خودش هم نمي دونست چرا ازش خوشش مياد - نشون بده چه چيزايي داره ،كيف مي كرد. لباش.رو با زبون تر کرد و پرسید از من چی می خوای ؟

آگا مممنون گفت :     يه دونه لپ لپ!از اون جوجه اي بزرگا!

آفرودیت وا رفت  دلش مي خواست جفت چشاي قشنگ  آگاممنون رو از كاسه در بياره ،خودش رو جمع و جور كرد و گفت : آخه خنگول  گیرم تو بازی بنده ت شدم ، اما من خدام ! اون وقت تو،آگاممنون خدای آسمان ، از من خدای دریا ها ،از همه ی گنجينه هاي من  ، فقط يه لپ لپ می خوای ؟ یه تخم مرغ شانسي كه دست هر بچه گداي ولگردي هست؟

آگاممنون گفت :واي! نمي دوني چه هيجاني داره ، تا يه ذره يه ذره  بازش كني ببيني توش چيه  قلبت صد تا مي زنه، داغ مي شي ، انگار جاي خون آب جوش ريخته باشن تو رگات . تازه تو اين روز خلوت كوفتي حوصله م سر رفته ،مي خوام يه كم بازي كنم.

آفرودیت گفت: خب آره ، وقتي بازش كردي كم كم سرد مي شي انگار جاي آب جوش تخم قورباغه تو رگات باشه!   امابه هر حال  من لپ لپ ندارم.

 وبعد چون زانو هاش درد گرفته بود- فقط به خاطر اين كه زانو هاش درد گرفته بود- بلند شد و رفت پی سوهان ناخنش گشت تا هيچ كدام از آن خدايان به شدت فضول،صورت نا اميدش  را نبينند.

آگاممنون هم با خودش گفت ولش کن بره . اصلا" این بازی بلد نیست جر زن.ورفت تا  كسي را پيدا كند كه  لپ لپ با نشان مخصوص داشته باشد.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 10:16 |

     

گفت:س س س  س.هیچی نگو.

 

 گفتم: فقط می خواستم بگم من...

 

 گفت:کلمه فاصله اس؛ جعله؛ واقعی نیست. هرچی بریزی توش نازل می کنه.

 

نمی‌بینی می‌گن نزول وحی؟ حقیقتی که متکاثف می شه؛جسمانیت پیدا میکنه،

 

دیگه خودش نیست؛ عین روح که می ره تو بدن آلوده می شه به گند وگه و کثافت...

 

  گفتم:اما تو.....

 

گفت:س س س . چیزی نگو. کلمه واسطه ی ارتباطه؛ یعنی چیزی که میاد وسط

 

می‌ایسته؛ پس همون قدر که فاصله رو پر می کنه،مانع هم هست. جسمانیت

 

خودش  هست که به هر حال بین دو چیز دو حس،دو فهم قرار می گیره و نمی ذاره

 

هم ذیگه رو بی واسطه ببینن، بفهمن،لمس کنن....

 

سردم بود.

 گفتم :می خوام بهت بگم...

 

گفت:س س س  فقط گوش کن...

  

دوستم معلم است. انشا درس می دهد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:46 |
 

مرد گفت:دوست داشتن من ترا وحشی است.

زن که استعاره می دانست خیال کرد وحشی یعنی شدیدا.

زن کمی شاعر بود و کمی احمق.

مرد اما راستش را می گفت،راستش را.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:35 |