صدای تیر اندازی پای کوه ، دو ، سه ساعتی است قطع شده.
یک مارمولک کوچک پیر روی کوه نشسته است و با دندان های کند ماه را
ذره ذره می جود.
یعنی تمام پلنگ ها را کشته اند؟
صدای تیر اندازی پای کوه ، دو ، سه ساعتی است قطع شده.
یک مارمولک کوچک پیر روی کوه نشسته است و با دندان های کند ماه را
ذره ذره می جود.
یعنی تمام پلنگ ها را کشته اند؟
پلنگ خودش را كوبيده بود به ميله هاي قفس . زخمي شده بود.
در را شكسته بود. نگهبان را كشته بود و گريخته بود.
ماه از ستاره ها آمده بود پايين تر.
پلنگ از كنار ديوار هاي شهر از لاي سايه ها گذشته بود
و از ميان تير اندازي مردان كه ترسيده بودند جان بدر برده بود.
ماه از ابر ها آمده بود پايين تر.
پلنگ رسيده بود به كوه.
ماه رسيده بود به كوه.
كوه مثل روز روشن بود.
پلنگ روي صخره كنار غار كوچكي نشسته بود كه چشمه اي كوچك داشت.
عكس پلنگ در آب با شكوه بود.
عكس ماه توي چشمه نور را چند برابر كرده بود.
ماه حواسش به عكس خودش توي چشمه نبود .
پلنگ حواسش به عكس ماه توي چشمه نبود.
پلنگ حواسش به لغزيدن سنگ ريزه ها نبود.
حواسش نبود كه ممكن است كوه ريزش كند.
پلنگ به ماه نگاه مي كرد.
ماه هيچ وقت پلنگ را اين همه نزديك نديده بود.
پلنگ لبه ي مرگ ايستاده بود
و
چشم هايش آرزومند ترين چشم هاي جهان بودند.
پلنگ حتا پلك نمي زد.
پلنگ حتا خيال نمي كرد مي شود ماه را اين همه نزديك ديد.
ماه خيلي بزرگ بود. ماه توي كوه جا نمي شد.
پلنگ باز هم غمگين بود.
ماه كوچك شد.
اما كوه هنوز كوچك تر بود
ماه كوچك تر شد.
ماه كمي پايين تر آمد.
كوه كمي تاريك شد.
ماه هلال ظريف باريكي شد.
ماه تكيه داد به صخره اي و تيزي سنگ تنش را كبود كرد .
پلنگ به ماه نگاه مي كرد.
پلنگ يك قدمي ماه بود.
ماه مي توانست چشم هاي براق پلنگ را ببيند.
ماه مي توانست خط قهوه اي نازك دور چشم هاي پلنگ را ببيند.
ماه حواسش به عكس خودش توي چشم هاي پلنگ نبود.
پلنگ دستش را آرام دراز كرد سمت ماه.
خيال ماه راحت بود.
توي دست هاي پلنگ جا مي شد.
خيال ماه راحت بود.
ديگر لازم نبود پلنگ از صخره اي خيز بر دارد و بيفتد و پايين كوه ، لاي سنگ ها بميرد.
ماه چشم هايش را بست و لبخند زد.
پلنگ دستش را نزديك تر آورد.
ماه باريك و كوچك با پيشاني كبود آن جا منتظر ايستاده بود.
اما
جادوي ماه كامل ، ديگر وجود نداشت.
پلنگ دستش را پس كشيد.
پلنگ برگشت و در تاريك روشن كوه از صخره ها پايين رفت و به سمت شهر راه افتاد.
چراغ هاي باغ وحش هنوز روشن بود.
گفت:مطمئنم... و اين چشمه اي از سرور است در قلبم.البته قطره قطره
مي چكد،ولي هنوز خشك نيست...
و من مطمئنم به خيالش نمي رسيد جمله اش ذكر روز و شب
من خواهد شد.
گاه عشق آسمان بود و روح زمين ،تا خود چه بارد.
گاه عشق تخم بود و روح زمين ، تا خود چه بر رويد.
گاه عشق گوهر كاني بود و روح كان،تا خود چه گوهر آيد.
گاه آفتاب بود در آسمان روح تا خود چون بتابد.
گاه شهاب بود در هواي روح تا خود چه سوزد.
گاه زين بود بر مركب روح تا كه بر نشيند.
گاه لگام بود بر سر سر كشي روح تا خود به كدام جانب گرداند.
گاه زهر ناب بود در كام روح
تا خود
كه را گزايد
و
كه را هلاك كند
سوانح العشاق
احمد غزالي
زن ها بچه هايشان را فرستاده بودند مدرسه.
زن ها شوهرهايشان را تا دم در بدرقه كرده بودند .
سفارش كرده بودند مواظب خودشان باشند.
زن ها غذا پخته بودند كه بچه هايشان گرسنه نمانند .
زن ها رفته بودند بجنگند كه بچه هايشان هوا براي نفس كشيدن
و دليلي براي خوش حال بودن داشته باشند.
زن ها كتك خورده بودند. سخت.
تا دل بچه هايشان گرم باشد تا كسي خنده را از لب آن ها ندزدد .
زن ها وقت برگشتن، با دست هاي كبود شده و پاهاي شكسته
نان و سبزي خريده بودند
تا سفره خالي نباشد.
زن ها پشت در اشك هايشان را پاك كرده بودند.
توي خانه خنديده بودند.
پليور هاي بلند و كلفت پوشيده بودند
تا بچه ها كبودي هاي تنشان را و دست هاي زخمي شان را نبينند.
شب،همه سير و آرام خوابيده بودند.
زن ها بيدار بودند.
زن ها از درد خوابشان نمي برد.
گفت زنها بيشتر بودند. گفت پير زني به مردم جوانه هاي نازك نعنا مي داد و
شعر مي خواند.گفت شعرش يادم نيست اما به ما كه ترسيده بوديم،جرات مي داد.