تبليغاتX
آدم و خدایانش


غروب بود. كوچه خلوت بود. تشنه بودم. باران مي آمد.

صداي اذان  توي هوا  بود.  تند كردم تا برسم به خانه اي كه

شب بو داردو شاخه هايش از سر ديوار پيداست .

بوي شب بو لاي قطره هاي باران بود.صورتم را  گرفتم رو به آسمان.

لب هام خيس شد. تا حالا توي كوچه افطار نكرده بودم. 


 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 و ساعت 2:34 |
فيلم ديدن با مادر بزرگ عالمي داشت. پا به پاي قهرمان هاي غمگين و

مظلوم قصه اشك مي ريخت. آن اول ها كه مي خواستم دلداريش

بدهم هي توضيح مي دادم كه : اين ها فيلم است و  همه ي اين

قهرمان ها ي كتك خورده ي مظلوم هم هنرپيشه هايي كه بعد گرفتن

اين صحنه ها  سس گوجه را از صورتشان پاك مي كنند و شير قهوه

شان را مي خورند. اما مادربزرگ آرام نمي شد و كمي هم دلخور جوابم

 مي داد كه مگر بچه ام كه مي خواهي گولم بزني آرامم كني؟ مگر

خودم نمي دانم  اين فيلم است ؟ اما بالاخره يك جايي سر يك كسي

اين بلاها را آورده اند كه  يكي پيدا شده ازش فيلم ساخته نه؟ خوني
 
به جگر مظلومي شده كه قصه اش را مي گويند وگرنه كه غم و غصه

كه  دروغ گفتن ندارد . مادر بزرگم باور دارد  آدم فقط زماني حق دارد

 دروغ بگويد كه دروغش خنده دار باشد و آدم ها شاد شوند .

 اگر خودش مي خواست فيلم را براي كسي تعريف كند حتما آخرش را

جوري عوض مي كرد كه قهرمان قصه پيروز شود و همه ي آدم  بد ها به

سزاي كارهايشان برسند .
 
گفتم فيلم ديدن با مادر بزرگ عالمي "داشت " چون خيلي وقت است

فيلم نمي بيند. هر بار كه مي گويمش با هم فيلم ببينيم مي گويد:

دلم پر قصه است مادر جان ، ‌يكي پيدا شود فيلمش را بسازد...  


+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 10:6 |


   /* /*]]>*/

گنجيشك من

‌گنجيشكك اشي مشي

بارون اومد خيس شدي

برف اومد گوله شدي

 افتادي تو حوض نقاشي

كي گرفتت؟فراش باشي؟

كي تو رو كشت؟‌قصاب باشي؟

كي تو رو پخت؟ آشپز باشي؟

كي تو رو خورد؟حكيم باشي؟

گنجيشك من

‌گنجيشكك اشي مشي...


+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 8:55 |


 

               سه شنبه پايتخت جهان بود سال ها....

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 2:8 |

 

گردن بند ي  كه شكل پروانه بود _هست _ را در مي آوردم و لباس پسرانه مي پوشيدم

اما به جاي فوتبال بازي كردن با پسر هاي كوچه مي رفتم شيشه گري ميرزا عبدالله

قرابه ساز بلكه مرا به شاگردي قبول كند!

 محو چرخاندن خمير نرم شيشه مي شدم كه مثل آتش مذاب  از ميله هاي بلند

تو خالي آويزان مي شد و مي چرخيد و  وقتي ميرزا يا شاگردش توي لوله مي دميدند

مثل آدامس باد كنكي باد مي كرد و مثل حبا ب صابون نازك مي شد .

عمه عادله، خواهر ميزا عبدالله توي حياط حاشيه ي سايه دار ديوار مي نشست و

با برگ هاي خيس كرده ي  نخل براي قرابه ها ي نازك  غلاف حصيري مي بافت.

فصل  ليمو و غوره اگر نبود يا اگر بهار گذشته بود و عرقگيران تمام شده بود،‌

سر ميرزا عبدالله خلوت مي شد و  دوباره يادش مي آمد كه قول داده برايم

آبدزدك دوقلوي تو در تو درست كند كه توي هركدامش يك رنگ جوهر باشد.

 روي يكي از طاقچه ها ي گچي كارگاه يك رديف شيشه هاي بلوري كوچك  شبيه

آبدزدك هاي بچگانه بود، درهايشان ابريشم پيچي داشت كه كار دست عمه عادله

بود با بند بافته اي كه در را به گردن ظريف تنگ وصل مي كرد. اندازه ي تنگ ها فرق

مي كرد، كمي كوچك تر ، كمي بزرگ تر.  يكي را كه ابريشم پيچي سبز داشت

مي خواستم  ميرزا عبدالله  به جايش  برايم يك آبدزدك رنگي ديگر آورد و گفت :

همين را ببر و بازي كن. هنوز براي تو زود است اشك دان بخري!

شب مادر بزرگم  توضيح داد كه هركس آرزوي بزرگي داشته باشد بايداشك ها ي

زيادي بريزد. آن قدر كه يك اشك دان پر شود. فقط آن وقت است كه آرزويش بر

آورده خواهد شد.


آ‌رزوي بزرگي داشته ام، دارم.

آي ميرزا عبدالله! يعني همه ي گريه هاي من در اين سال ها

به اندازه اي كه يكي از اشك دان ها ي ترا پر كند نبوده است؟

 

 
+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 13:18 |