/*]]-->پرده ي نخست
عكسش را نشانشان دادم. گفتند ديده اندش . گفتند وقتي همه از
شهر بيرون آمده اند او مانده تاراه دشمن را ببندد. گفتند تير خورده بوده
از كمر. راه نمي توانسته برود. گفتند اگرمي توانست هم نمي آمد.
گفته بوده من پسر جهان پهلوان ايرانم ، شرم از پدر را چه كنم كه زنده
باشم و دشمن به خاك من آمده باشد؟
رستم ،پدرش! تن سرخ سهراب را برايم بياور!
پرده ي دويم
عكسش را نشانشان دادم. مي شناختندش. گفتند در رماديه
ديده اندش ،در زندان بغداد ،درموصل. گفتند به خاكش شك نكرد.
گفتند به رستم،به پدر ناسزا نگفت كه جهان پهلوان ايران بود.
نشانه ي سرزمين. گفتند ايستاد. سر خم نكرد و آنها،دشمنان،
آتشش زدند.
رستم، پدرش! خاكستر سهرابم را برايم بياور.
پرده ي آخر
عكسش را نشانشان دادم. ديده بودنش .در همين شهر،
اما من گمش كرده ام رستم.اين بار نه در مرزهاي دور، نه در سرزمين
دشمن، در خانه گمش كرده ام رستم. سهراب بامن بود.
ما كنار هم بوديم . كنار برادرها و برادر زاده هايمان. در خيابان هاي
همين شهر.
پيدايش كن.
رستم. پدرش! سهرابم را برايم بياور!
...
اين سهراب من است روي دستهاي تو؟ اين سهراب من است خونين؟
سهراب من كه اين باربه مرزهاي دور نرفته بود. در سرزمين دشمن نبود.
كجا پيدايش كرده اي؟
توانست ترا ببيند؟ بشناسد؟ توانست از آرزويش براي تو حرف بزند؟
بگويد كه آرزوي بزرگش اين است كه دستهاي ترا بگيرد و سرزميني
بسازد كه روشنايي جهان و فخر توباشد؟
من اين زخم ها نمي شناسم. من هزار سال است كه سهراب
مي زايم و تن جوان بي جان خاك مي كنم كه قرباني اين سرزمين
شده است. من زخم تيغ تاتار و مغول مي شناسم . كبودي زهر، زخم
شمشير، رد گلوله و تاول. اين زخمها به چشمم آشنا نيست. كجا
پيدايش كرده اي رستم؟
چرا رو بر مي گرداني؟چرا دست پنهان مي كني؟
اين خنجر، اين خنجر كه تا دسته خونين است، اين جاي خالي نگين،
اين همان خنجر ياقوت نشان تو نيست كه نگينش بر بازو بند سهراب
نشسته است؟
آه! رستم ! پدرش! سهراب مرا اين بار نه دشمن. كه تو كشته اي!
افسوس.
