تبليغاتX
آدم و خدایانش

 

 ( ده روز یا بیشتر این پست را گذاشتم این جا. گیج تصویر گریستن مجسمه بودم . آن قدر که دلم می خواست با کسی در باره اش حرف بزنم و حسم را که تلخ بود ، با کسی شریک شوم. چند روز بعد اما با خودم فکر کردم چیزی خیلی شخصی را نوشته ام این جا  و بنایم از اول این نبود و به همین دلیل برداشتمش.   عجله کرده بودم ، آن تصویر که من دیده بودم شخصی نبود، نوعی هشدار بود  یا نوعی پیش آگاهی از آن چه بعدا بنا بود اتفاق بیفتد. این را وقتی فهمیدم که  به مردم تیر اندازی شد. آن وقت بود که دانستم  چرا مجسمه اش حتا، چنان تلخ می گریست.)  

 

مجسمه­اش را گذاشته­اند جلوی مسجد جامع، وسط پارک کوچکی که از جلوی مسجد تا سر چهار راه بهارستان وسعت دارد.

 

 

سه شنبه­ها می­بردنمان نمازجماعت. مدرسه­ی ما نزدیک مسجد جامع قدیم بود.

 نماز که تمام شد با بچه­ها آمدیم بیرون . ایستاده بود روبروی در و تکیه داده بود به نرده­ی آبی 

 پارک (حالا نرده­ها را برداشته­اند) اول باورم نشد خودش باشد. بعد که دست تکان داد و خندید،

دویدم طرفش. تازه برگشته بود.

گفت : دو ساعتی هست رسیده­ام هی منتظر شدم نیامدی مادر گفت از طرف مدرسه

می­آورندتان مسجد، گفتم زودنربیایم دنبالت.  نه این که حالا خیال کنی دلم تنگ شده بودها!

 

 پیاده آمدیم. موتور قرمز هوندا را تمام سر بالایی بلوار با خودش کشید. نگذاشت سوار شوم

 که : هوا سرد است و باد می­خورد توی صورتت و سینوس هایت چرک می­کند و لابد امتحان

ریاضی داری که دلت مریضی می­خواهد و نگویی که نفهمید!

موهایش را از ته زده بود . تمام راه به خندیدن من و تعریف کردن او از جنگ با شپشها گذشت

 که عین فیلم سینمایی پر از بزن بزن و ماجرا بود.مي گفت از عراقي ها بد ترند.

 

دو سه هفته بعد اعزام بود. از جلوی مسجد جامع. مدرسه که تعطیل شد با چند تا از بچه­ها

تمام راه را دویدیم تا به خداحافظی برسیم.

سوار شده بودند. کنار اتوبوس­ها می­دویدم و از پنجره نگاه می کردم که پیدایش کنم. چیزی از

پشت سر به خورد به شانه­ام. برگشتم . تا کمر از پنجره یکی از ماشین ها آمده بود بیرون. رفتم

 جلو. پاکت پسته توی دستش بود: صدا که به صدا نمی­رسه، نیم کیلو پسته پرت کردم تا بالاخره

 یکی­اش خورد بهت، حالا امتحانت خوب شد؟

حرف زدیم. حرف زدیم تا راه افتادند. پاکت پسته را گذاشت توی دستم .

 خندید. یک دسته از موهایش اما تازه سفید شده بود.

 

بعد این همه سال خوابش را دیدم: نماز تمام شده بود. از درمسجد آمده بودم بیرون و

 دنبالش می­گشتم. خودش نبود.مجسمه ­ برنزی­اش روی ستون، سر گذاشته بود به

 سجده و های های می­گریست.

 

   

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 21:10 |
 

گریه نمی کنم.

گریه غم آدم را سبک می کند.

چشمم را نمی بندم.رویم را بر نمی گردانم. نمی روم سرم را با نوشتن ،نقاشی یا بافتن رومیزی گرم

 کنم تا بلکه این روز ها تمام شوند.

کاری نمی کنم که روزگارم راحت تر بگذرد.

کاری نمی کنم حواسم پرت شود از بار خرد کننده ای که روی شانه هایم مانده ، از تاج خاری که تا مغزم

 فرو رفته .خون پیشانی ام را پاک نمی کنم.حواسم به سوزش زخم هایم هست تاروزی که بتوانم این بار

 را زمین بگذارم.به تمامی.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 و ساعت 2:48 |
 

 

دست مزن! چشم، ببستم دو دست          راه مرو! چشم، دو پایم شکست

حرف مزن! قطع نمودم سخن                   نطق مکن! چشم، ببستم دهن

هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن            خواهش نافهمی انسان مکن

لال شوم، کور شوم، کر شوم                  ليك محال است كه من خر شوم!

 

من البته نمی دانم سید اشرف الدین گیلانی این شعر را  بعد از مشروطه گفته  یا بعد از به توپ

بستن مجلس یا وقت دیگری ، یا آن وقت ها رسم بوده که نظر کسی را در باره ی چیزی بپرسند یا نه 

 اما مطمئنم که چیزی آن  سید خوش اخلاق را بد جور جوشی کرده بوده ، بد جور.

                                                                

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 11:36 |

 

اصل نقاشي را در سايت مير حسين موسوي ببينيد

آذر نفیسی استاد بچه­هاي ادبيات انگليسي بود وما كه آن قدرها

زبان نمي­دانستم فقط با حسرت از جلوي كلاس رمان و

نمايشنامه  يا نقد ادبي­اش رد مي­شديم. اما همان كه هر از گاه 

 در سالن شهيد عضدي سخنراني مي­كرد بس بود كه آب در لانه­ي

 مورچه­هاي به خواب رفته­ي دپارتمان فارسي بريزد و تا يك هفته

نقل كلاس­هاي ما باشد. مقاله­هاي او با آن كه فهميدنش

 گاهي سخت بود، بيشتر از كتاب­هاي ديگران ميان بچه­ها دست به دست مي­شد وما از

كلاس­هايمان غيبت مي­كرديم تا به سخنراني­هاي او برسيم. يكي از اين سخنراني­ها در باره­ي

آبستره در هنر وادبيات بود بهانه­اش  برپايي نمايشگاهي از نقاشي­هاي سهراب سپهري در

گالري سيهون.  بعد سخنراني با دكتر نفيسي رفتيم  گالري سيهون . پاي هر تابلو مي­ايستاد

و سعي مي­كرد براي­مان توضيح بدهد كه زبان هنر انتزاعي را چه طور مي­شود فهميد.

يادم هست كه به سايه­هاي آبي زير سنگ­ها اشاره مي­كرد  و مي­گفت : سايه­هاي آبي ،

 سنگ­ها را سبك مي­كند . همان معنايي كه سهراب در شعرهايش با كلمه تصوير مي كند .

اين كه سنگ و ابر، كوه و قاصدك هم وزن اند . يكي اند ،‌جدا نيستند. مي­گفت آدم­ها در آبستره

آزادند تا خودشان را رها از محدوديت هاي محاكات آن چه واقعي است. رها از واقعيت خشك

بي انعطاف بيان كنند.

خيلي حرف زديم. يادم نيست . اما يادم هست كه كتاب شعر احمد عزيزي (شايد كفش هاي

مكاشفه بود؟) را كه تازه خريده بودم نشانش دادم طرح روي جلد ، نقاشي مير حسين موسوي

 بود. آبستره ي خلوتي با چند خط نازك و چند لكه رنگ محض ، در باره­اش پرسيدم. دقيق شد

كمي از هماهنگي و هارموني تركيب بندي گفت.

پرسيد :‌ ذهنت را آزاد بگذار و بگو اولين حس يا معنا يي كه از اين نقاشي به تو مي رسد

چيست؟

گفتم: آهستگي.

 گفت:  و توازن.

 آن تابلو را ميان نقاشي ها يي كه میر حسین موسوی در سايتش گذاشته نديدم، اما  آن

آهستگي و توازن  هنوز هم ميان خط هاي نازك و لكه هاي رنگي محض پيداست.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 15:3 |

 

ديشب بعد مناظره، تلفنم از زنگ نمي افتاد.شريك اضطراب و هيجان دوستانم بودم از

شهر هاي مختلف حتا آن ها كه زماني ،‌جايي با هم كار كرده بوديم و مدت ها ازشان

خبر نداشتم .

اما اين وسط يك چيز جالب بود، اين كه ميرزا علي اكبر خان دهخدا هم خودش را قاطي

ماجرا كرده بود . انگار نشسته باشد توي دفتر روزنامه ي صور اسرافيل و چاي ديشلمه ي

آخر شبش را بخورد و شعر تازه اش را داغا داغ براي ميرزا جهانگير خان بخواند:

 

  ...  مردود خدا رانده ي هر بنده آكبلاي                 از دلقك معروف نماينده آكبلاي

با شوخي و با مسخره و خنده آكبلاي               نز مرده گذشتي تو نه از زنده آكبلاي

                                هستي تو چه يك پهلو يك دنده آكبلاي!

از گرسنگي مرد رعيت به جهنم                     ور نيست در اين قوم معيت به جهنم

ترياك بريد عرق حميت به جهنم                     خوش باش تو با مطرب و سازنده آكبلاي   

                               هستي تو چه يك پهلو يك دنده آكبلاي !  ...

شعرش اما ناتمام ماند چون میرزا جهانگیر خان از خود حضرت حافظ غزل تازه داشت که همان

بعد مناظره فرستاده بود برای چاپ:

مانگوییم بد و میل به ناحق نکنیم                   جامه ی کس سیه و دلق خود ارزق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم                        سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید              گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم!

...

خلاصه دیدم ظاهرا از این مناظره ها زیاد به یاد دارد این خاک قدیمی  که باز هم

می تواند دستش را روی زخمی که هنوز خون چکان است فشار دهد و بخندد...

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 12:45 |

 

جلوي پارك ملت جوانكاني ايستاده بودند با شال­ها، ‌مچ بند­ها يا انگشتر

 بزرگ سبز و عكس­هاي مير حسين موسوي را با چنان اصرار و اعتقادي

تعارف مي­كردند كه نمي­توانستي رد كني . يكي­شان داشت به مرد ميان

سالي( لابد در جواب سوالي كه من نشنيده بودم)  توضيح مي­داد كه مير

حسين را تا سه هفته پييش نمي­شناخته و با پدرش مشورت كرده و

فيلم تبليغاتي­اش را ديده و حالا مطمئن است كه او تنها راه نجات مردم

ايران است. مردم دورش جمع شده بودند و توضيح او تبديل به سخنراني

پر هيجاني شد كه شنوندگان زياد داشت. شور و شيفتگي­اش  برايم

آشنا بود. چهار سال پيش همين شور و سرسپردگي را در ميتينگ

دانشجويي در صورت و صداي جوانكاني ديده بودم كه احمدي نژاد را

تجسم عدالت خواهي مردمان فرودستي مي­ديدند كه روشنفكران دوران

اصلاحات به هيچشان گرفته بودند. چهار سال پيش­تر هم همين هيجان،

جان خيلي از ما را گرم كرده بود كه خاتمي را  راهي براي رسيدن به

رفرمي بي­خشونت و نرم  مي­دانستيم و حاضر بوديم براي به قدرت

رسيدنش حتا كتك بخوريم. من چهار سال­هاي زيادي را به ياد دارم و

شور­ها و شيفتگي­هاي بسياري را كه به سرعت به پشيماني و ريشخند

تبديل شده است.

من حافظه­ي زخمي درد ناكي دارم.

اين نوسان تند و شديد از خاتمي به احمدي نژاد و دوباره بر عكس از

كجاست؟ (پيداست كه منظورم از  اين دو ، اشاره به جرياني است كه به

آن منسوبند  و تنها به شعارهاي تبليغاتي­شان اشاره دارم. چيزي كه

مردم را جلب كرده­است.)

اين رفت و برگشت دائم اگر درست نگاه كنيم حكايت حالا نيست. قصه ي

تاريخي ماست كه پي در پي  تكرار مي شود(به دوران مشروطه نگاه كن

و ماجرا هاي بعد آن. به دوران پهلوي­ها و انقلاب) به همه ي افراط­ها كه

تفريطي دو چندان در پي داشته است.

يك بار به خاتمي دلگرم شديم و بعد،  شد آن چه شد. حالا نوبت مير

حسين است . حتا اگر از اين به سلامت بگذريم، من نگران موج بعدي­ام. 

 نگران چهار سال­هاي بعد. نگران اين رفت و برگشت تمام نشدني. كه

اسمش را گذاشته اند حركت در مدار صفر.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 8:16 |

                                                                                                   لیلی که چراغ دلبران بود

                                                                                                   رنج خود و گنج دیگران بود

                                                    

 نظامی گفت: دیگه وقتشه  لیلی جان.  حاضری؟

لیلی گفت:دوباره؟ هشتصد ساله هی من از عشق مجنون

 می­میرم و مجنون از غصه­ی من.

-: خوب مردم همین رو می­خوان.

- : نه گمونم. نمی­بینی تماشاچی­ها هی دارن کمتر می­شن؟

بذار یه جور دیگه تمومش کنیم.

-: حرفی ندارم . پیشنهادت چیه؟

-: خوب مثلا بعد از یه تعلیق حسابی پدرم بالاخره  از مجنون

خوشش بیاد و موافقت کنه. یه هپی­اند خانوادگی خوب!

-:  کجای این که گفتی شییه اسطوره­ی  عشق ابدی بود؟

 این جا که بالیوود نیست بچه.

-:  باشه. با هم فرار کنیم.

-: واویلا! فکر نکردی مجوزمون رو لغو می­کنن  که بد آموزی داره؟

-: منظور بدی نداشتم. پس خودم با ابن سلام حرف بزنم . بگم

آقای محترم من کس دیگه­ای رو...

-: باریکلا دیگه چیا یاد گرفتی؟ نمی­گن هی رمان خوند  فیلم دید

 هوایی شد؟ نمی­گن حیای زن چی شد؟ غیرت مرد کجا رفت؟

.-: باشه خوب  مهرم حلال جونم آزاد. از ابن سلام طلاق بگیرم.

 -: حواست هست چی می­گی؟ این که شد  سست کردن بنیان

 خانواده.

-: پس از اصل بی­خیال عشق و مجنون.  فراموشش کنم . بشینم

سر خونه زندگیم و  یک عمر با خوبی و خوشی...

-: تکلیف مردم چی می­شه اون وقت؟ این همه ترانه،  قصه ، ضرب

 المثل... تکلیف دنیا چی می­شه ؟  باید یه چیزی توش ثابت باشه

یا نه؟ باید یه چیزی باشه که هر وقت بخوایش همون جا باشه که

بود؟ که گیرم نداشته باشیش. اما بدونی که هست؟

 

لیلی چیزی نگفت. طبق عادت گردنش را کمی به سمت شانه­ی

راست کج کرد و از لای پلک­های نیم باز  حکیم نظامی را نگاه کرد.

 از همان حالت­ها که نمی­دانی هم­الان می­خندد یا می­زند زیر

گریه .

-: پس حد اقل بگو صحنه رو یه جارو بزنن. خاک خالیه.

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 16:44 |