تبليغاتX
آدم و خدایانش

 

ژامبون گوشت یا مرغ؟

فقط سالاد لطفا .شب­ها سبک می­خورم.

صدابردار چنگال پلاستیکی یک­بار صرف را فرو کرد توی کاهوها و چرخید و تا

جایی که می­شد کش آمد و ظرف را داد دست پلنگ که کمی بالاتر لبه­ی یک

 سنگ نشسته بود. پلنگ ظرف را با همان دستی که سیگار لای پنجه­هایش

 بود گرفت وبا انگشت آرام زد پشت دست صدا بردار که یعنی ممنون.

صدا بردار گفت : نوش. خیلی وقته تو این کاری؟

پلنگ قبل از آن که سیگار نیمه را روی سنگ خاموش کند  آهسته کام گرفت

و دود را سر صبر بیرون داد : نه، تمام وقت نه. اول ها آماتور کار می کردم.

هر وقت یا هرجا که راه بلدهای آدم نمی­تونستن و منم بی کار بودم. اما

 کم کم این جا شلوغ شد، فیلم مستند و گزارش روزنامه و ...

می دونی که؟همه هم دنبال جاهای دست نخورده، ما هم شدیم تمام وقت .

بالاخره امورات باید بگذره.

کارگردان گفت : زیادی هم  شلوغه شیش ماهیه که منتظریم.

 

پلنگ گفت: همه­ش که دست من نیست، فصل هم شرطه. فقط تابستون و

بهار. زمستون که هیچ خبری نیست . تازه تو هر ماه هم فقط یه شب بدر

کامله.

کارگردان گفت: حالا حتما می­یان؟

تا شانستون چی باشه،   شاید آره شاید نه. پلنگ  وحشی کم شده اصلا.

مسئول تدارکات گفت : حالا راسته این ماجرا یا رسما سر کاریم هممون؟

پلنگ گفت: راست بودنشو  گمون نمی­کنم.یه نفر ممکنه به هر دلیلی از کوه

پرت بشه پایین ، چه ربطی به این شعر و قصه­ها داره ؟قضیه­ی پلنگو گمونم 

 شاعرا ساختن اما خودم دیدم که ماهی­های عشق­نور به هوای ماه از آب

 می­پرن بیرون. خودم چند سال پیش یه گروهو بردم لب برکه  پرژکتورشون

 قوی بود ماهی­ها به هواش می­پریدن بالا  می­افتادن روی خاک نزدیک پرژکتور.

دستیار تهیه شون قاه قاه می­خندید و پرژکتور رو  می­چرخوند این ور و اون ور.

ماهی­ها گیج می­شدن  بی­حال می­اومدن روی آب. حالم به هم خورد.

  بعضیا ذاتا وحشی­ان.

فیلم­بردار هیجان زده گفت :خوب برنامه بذار یه بار بریم لب آب فیلم بگیریم

ازشون.

و رو به کارگردان گقت:ها؟ خوبه دیگه نه؟ مطمئن تر از پروژه­ی پلنگه.

و هردو به پلنگ چشم دوختند.

پلنگ  گفت:

با کس دیگه برین. من دیگه گروه نمی­برم اونجا.قسم خوردم.

 ظرف سالاد را دست نخورده گذاشت کنار و سیگار تازه­ای گیراند.

کارگردان ظرف را گذاشت توی کیسه­ی آشغال­ها و نشست کنار پلنگ و به

آتش سیگار توی  مردمک­های او نگاه کرد که مثل چیز جان­داری تکان می­خورد

 و دنبال راهی می­گشت که از دایره­ی  مردمک­ها بزند بیرون.قدرت مثل یک جور

 عطر تند از تمام عضلاتش بیرون می­ریخت. چابکی مهار شده­اش حتا حالا که

نشسته بود و بی­هوا با قوطی کبریتش بازی می­کرد به طرز هراس آوری پیدا

 بود.

مسئول تدارکات باقی ظرف­ها و قوطی­های آلومنیومی نوشابه را ریخت توی

پلاستیک فشار داد و سرش را گره زد و گذاشت کنار تخته سنگ و گفت :

دیر شدها. پاشین .

پلنگ  سر صبر بلند شد.  آخرین پک را به سیگارش زد و پرتش کرد لای

 سنگ­های خیس و با خنده گفت: . آقا عاشقاش نیان حوصله­ی

 نعش کشی نداریم !

و با دوتا جست بلند از صخره ها بالا رفت و از گروه جلو افتاد آن

 قدر که صدای کارگردان در آمد: انگار خیلی عجله داری، وایسا مام برسیم.

پلنگ گفت : نترس می­رسین، می­رسونمتون وقت هست.

تا بقیه برسند روی لبه ی تیز سنگی به پشت دراز کشید و به آسمان نگاه کرد

که سورمه­ای روشنی بود و ستاره ها که درشت و نزدیک بودند.

 دستیار تهیه نفس زنان به پلنگ گفت:

دقت کردی وقتی ماه در میاد نصف این ستاره­ها  می­رن گم می­شن؟

و با احتیاط ادامه داد:

ببینم تا حالا خودت وقتی کامله بهش نگاه کردی؟

پلنگ گفت :شاید آره شاید نه، راستش نه. از بچگی تو گوشمون خوندن که

شب بدر کامل اصلا از خونه در نیایم.  چه فرقی می کنه حالا؟

کارگردان که گوش می­داد گفت: یعنی می­ترسی دیگه؟

پلنگ خندید: که چی؟ می خوای شیرم کنی بلکه این شر و وورا راست باشه

خودمو بندازم پایین جیک ثانیه ازم فیلم بگیری جنست جور شه؟ نه آقا صد

سالم که نگاش کنم همچینیم نیست که خودمو واسش پرت کنم پایین.

سیزده جورشو دیدیم  حالا چاردهمی یه هوا گردتر! این قصه ها از ما

گذشته.

 و پس یقه­ی کارگردان را  که تقلا می کرد گرفت و از تخته سنگ کشیدش بالا.

- هی هی هی ! چی کار می­کنی؟ جر خورد این یقه­ی وامونده بابا.

پلنگ گفت :چیزی نشد که ، گفتم کمک کنم.

 کارگردان دلخور چیزی گفت. پلنگ نشنید .بی صدا  دو سه جست زده بود

 و دور شده بود.داد زد:

الان ماه در می­آدها  زودتر .

و باز بالاتر رفت.

 

شب کوه سرد بود. کمی پایین تر از قله، پلنگ صخره­ی صافی را نشان داد که

چشم انداز بی­نظیری داشت کمک کرد تا دوربین را کار بگذارند جوری که بیشتر

 صخره­ها­ی بلند اطراف در دید رسشان باشد.و خودش رفت ته غار باریکی که

همان نزدیکی بود دور از باد و آسمان دراز کشید.

کارگردان دوربین را از جلوی چشمش کنار نمی برد. منظره فوق العاده بود.

 

ماه از پشت صخره­ها تابید انگار معجزه­ای. فیلم بردار گفت آدم دلش

می خواد بشینه شعر بگه ،آواز بخونه، بمیره، بالاخره یه غلطی بکنه...

 در سایه روشن نقره­ای، شب، کوه، حتا صدابردار وسواسی لاغر یا

مسئول­تدارکات که وسط یخ بندان هم خیس عرق بود به نظر مرموز

و عمیق می­آمدند.

 گارگردان فکر کرد فضای مالیخولیایی شب کوه و مهتاب جان می­دهد

برای قصه­های عجیب و غریب.و ناگهان یقین کرد که کل ماجرا فقط وهم

و خیال آدم­هایی است که مجبور شده­اند شب توی کوه بمانند و ترس

خیالاتی­شان کرده­است .

 

سرد بود. دوساعتی بی حرکت، حتا بی یک کلمه حرف آن­جا مانده بودند.

 چای یخ کرده بود و تلخ شده بود. انگار کن زهر مار.

 

کارگردان خیلی وقت بود که می خواست برود دستشویی آهسته و یک ریز

 به خودش فحش می­داد که علاف قصه­ی پیرزن­ها شده و خودش را مسخره­ی

 همه کرده.ناگهان بی­مقدمه و با تندی تقریبا داد زد که همه ساطشان را جمع

 کنند بلکه تا ماه غروب نکرده بروند برسندبه برکه که از روی نقشه خیلی دور

 نیست شاید بشود از ماهی­ها ی عشق نور فیلم بگیرند. البته چیز تازه­ای

 نبود و فقط محض این که دست خالی بر نگردند و دهن مدیر شبکه را ببندند.

بعد هم رو به فیلم بردار کرد که: پرژکتورت سرحال هست حالا؟ و با چشم

دنبال پلنگ گشت که ته غار بود و چشم هایش مثل دو تکه آینه ی تاریک برق

 می­زد وسرخی نوک سیگارش  هی کم رنگ و پر رنگ می­شد.

 کارگردان صدایش زد: بریم دیگه؟ پلنگ از همان جا جواب داد :قرارمون رسوندن

 بود که رسوندم قبلا هم گفتم کسی رو نمی­برم برکه. مگه خودت نگفتی رو

 نقشه پیداش کردی؟آسمونم که مث روز روشنه . به سلامت.

 کارگردان با غیض رو برگرداند و بی آن که به دلیل و منطق یا التماس دستیار

تهیه و فیلم بردار  که کمی صبر کنند شاید چیز دندان گیری پیدا کردند محل

بگذرد، دستور حرکت داد.

 پلنگ بی هیچ عجله جلو آمد و در جواب خداحافظی گروه سر تکان داد.

 و با بی اعتنایی رو برگرداند و به آسمان نگاه کرد.

  تقریبا رسیده بودند پایین کوه . کارگردان نقشه را روی سنگ نسبتا صافی

 پهن کرده بود و با دستیار تهیه و فیلم بردار خم شده بودند تا زیر نور چراغ قوه

ی مسئول تدارکات نزدیک ترین راه را تا برکه پیدا کنند که صدابردار داد زد: اون­جا

 رو ! و با انگشت اشاره جایی را نشان داد که کمی پیشتر از آن آمده  بودند.

 پلنگ میان زمین و آسمان بود. رو به ماه خیز برداشته بود و پنجه می­کشید.

در چشم بر هم زدنی مثل یک تکه سنگ افتاد. فیلم بردار بعد­ها تعریف کرد که

با گوش های خودش صدای خرد شدن استخوان­ها ی پلنگ را شنیده بس که

شب ساکت بوده و وهم­ناک.

 کارگردان سر فیلم بردار که چراغ دوربینش خاموش بود داد می­زد: گرفتی؟

 گرفتی؟

 دستیار تهیه گفت: بریم ببینیم خودش بود؟

مسئول تدارکات گفت: نه بابا! امکان نداره ندیدی چه جور کل ماجرا رو

 مسخره می کرد؟

 صدا بردار گفت: بار اولش بود خب تا حالا نگاش نکرده بود.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 7:49 |
 

 

 

   زهرا راست می­گفت،

 

                      مرا قصه­ی پهلوان تک افتاده بس!

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 10:1 |
 

قدم زدن آرام یک دایناسور آتش گرفته زیر پل کریم خان.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 و ساعت 17:16 |

 

دیروز دوستی زنگ زد که روزنامه­ی جام جم را ببین.

نوشته بود که من گفته­ام" ادبیات انقلاب باید در دانشگاه تدریس شود

و این که  خلق داستان بیش از هرچیز نیازمند آموزش های آکادمیک

است."

 این اولین بار نیست که از قول من حرف هایی نقل می شود که آن­ها که مرا

 می شناسند از روی انتخاب کلمات می توانند بفهمند که این ادبیات گفتاری من نیست.

ماجرا از گفتگوی نسبتا طولانی با خبرنگاری شروع شد که از من پرسید

 نظرتان در باره ی ادبیات انقلاب چیست و من گفتم که معنی دقیق این

 اصطلاح چیست؟

 ادبیات انقلاب یعنی چه؟

 

اول- ادبیاتی که در طی این سی سال به وجود آمده و  به اعتبار

 دوره­ی تاریخی  این اسم را به آن می دهیم؟ مثل ادبیات دوران صفوی یا

دوره ی سامانی؟

  واضح است که در این تعریف، همه­ی آثار خلق شده حتا با موضوعات

 کاملا متفاوت و بی ربط به فضای انقلاب را هم  شامل می­شود.

 

دوم- ادبیاتی که به طور مشخص به موضوع انقلاب اسلامی سال 57

و مسائل پس از آن می پردازد؟

 این تعریف شامل تمام آثاری می شود که از فضای سیاسی و اجتماعی

 این سی سال تاثیر پذیرفته چه آن را  تایید کند و چه مخالف آن باشد .

 

سوم - ادبیاتی که گفتمان و رفتار سیاسی و اجتماعی نظام جمهوری

 اسلامی را در تمام جوانب   به تمامی تایید می کند؟

 

خبر نگار گفت که منظورش همه­ی بضاعت ادبی ما در این سی سال

 است ، به طور موسع و فراگیر . من گفتم پس بهتر است بگوییم ادبیات

 معاصر زیرا نخستین معنایی که از ادبیات انقلاب فهمیده می شود همان

 تعریف سوم است که تنها بخشی از ادبیات جدی ایران در این سی سال

 بوده و ضعف ها و قوت ها و آسیب شناسی خاص خودش را دارد.

  و بعد هم همان دادهای قدیمی که از دوره ی دانشجویی هر جا

دستمان رسیده گفته ایم و نوشته ایم که جریان ادبیات امروز جایی

خارج از دانشکده های ادبیات اتفاق می افتد و این که نقد، داستان

کوتاه، رمان ،  فیلمنامه نویسی و نمایشنامه، نظریه های ادبی و  البته

ادبیات خلاق،بعضی به قدر دو واحد در دستگاه عریض و طویل دانشگاه-

 های ما جا دارند و بعضی هیچ.

 در این آشفته بازار که هر کس عرضه ی انجام کار جدی را ندارد به ادبیات

 رو می­آورد که شهر بی در و دروازه است و بازار مسگرها که هیچ کسی

 به هیچ صدای مشکوکی نمی خندد؛ من محصل ادبیات ، اگر بنا باشد

راه نشان دهم که همان طومار قدیمی را باز می کنم که گرایشی شدن

رشته ی ادبیات و زبان فارسی است و بودن امکان تحصیل در رشته های

 مختلف و نیز رشته ای به نام ادبیات معاصر، که آن وقت ادبیات انقلاب

اسلامی هم به هر چند معنا، جزیی از آن می شد و نمی شود نادیده اش گرفت.

 من محصل ادبیات هرچه ندانم این یکی را یاد گرفته ام که سیاسی

کردن ادبیات وهن آن است و سفارشی کردن امضای حکم مرگش .

 به جای همه ی این حرف­ها از قول من نوشته­اند" ادبیات انقلاب در

 دانشگاه ها تدریس شود" .شاید چون جمله ، کلیشه­ی متواتر است و

خیلی­ها گفته­اند و می­گویند، شاید چون نیاز این یکی را احساس

 می کنند و نیاز وجود درس های دیگر را نه . شاید  خیال می کنند اگر

 این اتفاق بیفتد خوش به احوالشان می شود و با مدرک دکتری چنان

که افتد و دانی،  می روند هیئت علمی  می شوند و دو واحد  حمید سبزواری

 درس می دهند.

 

و من بنده، نه خری دارم که غم کاهم باشد نه کاهی که حسرت خریدن

 خری!

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 9:15 |