تبليغاتX
آدم و خدایانش

 

 

- کی بزرگ می شم مامان؟

- وقتی قدت برسه به آینه، وقتی بری مدرسه چیز یاد بگیری،

  وقتی از پیری نترسی .

 

                                                   ….

 

مدیر به زن نگاه کرد: خیلی خوش اومدین، واقعا به یه  مربی تازه  احتیاج

داشتیم. می­دونید­؟  ما دیگه هممون پیر شدیم. بچه ها آدم جوون سرزنده

 می خوان.  من از بیست و یک سالگی این جام ، چهل و چهار سال تموم­…

 بیاین  بیاین کلاسا رو  بهتون نشون بدم...

                                                 ........

 مدیر به گوشه ی کلاس، زیر آویز عروسکی که با کاغذ رنگی درستش کرده

 بودند اشاره کرد:می بینیش؟  همون که ته کلاس نشسته  با خونه سازی­ها

بازی  می­کنه... نه، اون یکی که موهای جوگندمی داره، صورتش یه کم

چروکه،  آره خودشه،  یه عصای کوچولوی نازم کنارشه ...

هواشو داشته باشین.

 خیلی وقته این جاست. از وقتی من جوون بودم...

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 9:22 |

 

صورتش را بالا گرفته بود.

 لای پلک هایش ، آن قدر که به کسی تنه نزند یا پایش به چاله ای

فرو نرود ، باز بود.

باد لای چنار ها بود.

ابر می تابید.

لبخند روی لبهایش می رفت و می آمد.

چه قدر پیدا بود که از کلاس بیرون زده.

چه قدر پیدا بود که ورقه اش را ، آن قدر که معلم بس اش باشد، نوشته

و گریخته، خودش را پرت کرده توی خیابان و حالا پشت پلک هایش دوباره

دارد با خرسندی بچه ها را به یاد می آورد و معلم را و سوال ها را که پشت

سرش جا مانده بودند.

سورمه ای لباسش قاطی پاییز شده بود.

 دسته ی کوتاه کیف سیاهش را ، چنان که دست دوستی، تاب می داد

و از سرخوشی شیب خیابان پایین می رفت .

 باران توی هوا ایستاده بود

 و

صورتش را

نرم

 می لیسید.....

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 7:34 |

 

 

لبه ی چادر اکسیژن را کنار زد . پرستار گفت: فقط یک دقیقه.

سرش را کمی به سمت شانه خم کرد و چشم هایش را بست: چشم.

ایستاد کنار تخت. خندید.  دستش را گذاشت روی باند پیشانی ام : پریدی

 که به ماه برسی پلنگ زخمی؟

دستم را بلند کردم . انگشتم را کشیدم روی گونه اش.

 اینجا بود.

 دیگر

 پریدن نمی خواست.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت 7:43 |