تبليغاتX
آدم و خدایانش

 

و هنگامی که اراذل بنی آدم رفیع می شوند ، شریران گرداگرد

 گردش کنان اند.

 

                                                  عهد عتیق

                                                    مزمور ۱۲ -آیه ۸

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 12:0 |
 

 ای خداوند

 مرا نجات ده زیرا آب ها تا به جانم رسیده اند

به وحل عمیق فرو می روم که جای ایستادن نیست به آب های عمیق

رسیده ام که سیلاب مرا مستور می کند

از فریاد کردنم خسته شدم، گلویم خشک شد. از کشیدن انتظار ،

 خدایم، چشم هایم بی نور شد.

ای خدا ابلهی مرا می دانی و گناهانم از تو پنهان  نیست

هنگام گریستنم و مبتلا کردن جانم به روزه، از برای من موجب ملامت بود

وقتی که پلاس پوشیدم از برای ایشان مثل شدم

دروازه نشینان بر ضد من گفتگو کردند و سرود می پرستان گردیدم

تو ملامت من ، و عار من و رسوایی مرا می دانی و همگی مخالفانم در

 حضور تو اند

ملامت دل مرا شکسته است و درد می کشم و منتظر تعزیت کننده ام 

 اما پیدا نیست و منتظر تسلی دهنده ام اما نیافتم

استدعایم به توست ای خدا از کثرت رحمتت و حقیقت نجاتت مرا استجابت

 فرما

مرا از وحل خلاصی ده تا فرو نروم و از مبغضان خود و آب های عمیق

مستخلص شوم

سیلاب مرا نپوشاند و لجه مرا فرو نرد و چاه دهان خود را بر من نبندد

ای خداوند مرا بشنو که رحمت تو نیکوست و موافق کثرت رحمت های

 خود به من توجه فرما

 و روی خود از بنده ی خود مستور مساز چون که در تنگی هستم مرا به

زودی استجابت فرما.

                            

                                                        مزمور ۶۹

                              سالار مغنیان را بر ساز های شش تاری از آن داود

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 12:26 |
 

ای خداوند!

مرا خلاصی ده زیرا که این جا اهل تقوا معدوم و مومنین از بنی آدم گم

می شوند.(۲)هرکس باطل را به همسایه اش می گوید و به لب های

چاپلوسی و قلب دو رو گفتگو می کند(۳)خداوند همه ی لب های چاپلوس

 و زبان هایی را که سخنان مغرور می گویند قطع می کند(۴)

که می گویند ما با زبان خود غالب می شویم و لب های ما با ماست

 و مسلط بر ما کیست؟(۵)خداوند می فرمایدکه حال نظر به مظلومی

مظلومان و ناله ی مسکینان بر می خیزم و ایشان ر از مردی که به ایشان

ریشخند می کند خلاص می نمایم......

 

                                                         عهد عتیق .مزامیر

                                                           مزمور دوازدهم

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 11:57 |

 

مادر بزرگم گفت : سر راه چند تا کدو مُلی بخر.

 مینا به  کلمه ی مُلی کلی خندید و پرسید یعنی چه؟

 در لهجه ی بیشتر مردم فارس به کدوی حلوایی یا کدو تنبل می گویند مُلی .

مل به معنای شراب است . حافظ می گوید :

 درحلقه ی گل و مل خوش خواند دوش بلبل/هات الصبوح کاسا یا ایها السکارا

یا سعدی در بوستان آورده :

بلای خمار است در عیش مل      سلحدار خار است با شاه گل  

 

 این کدو ها بیشتر به عنوان ظرف نگه دارنده ی شراب مورد استفاده قرار

می گرفته . نوعی تنگ شراب.  گوشت  داخل کدو را برای مصرف خوراک

 می تراشیده اند و خودش را جلوی آفتاب خشک می کرده اند. معمولا سر

 کدو  با یک  بند ظریف تزیینی به بدنه وصل می شده  واین تنگ در دار را برای

 نگه داری  مایعات بخصوص شراب  به کار می برده اند هنوز هم خشک کردن 

 و تنگ ساختن از کدو در خیلی از خانه ها رواج دارد و از آن به عنوان شیئ

تزیینی استفاده می شود.به هر حال این کاربرد به عنوان صفت شناسایی

برای این نوع کدو هنوز هم در زبان مانده است .

از طرف دیگر مُل در زبان مردم فارس، یزد و بخش هایی از لرستان  به معنی

"گردن" هم هست. که شاید از کدوی ملی که گردن باریک دارد گرفته شده

است . تشبیه گردن معشوق به گردن  بلند و باریک و بلوری تنگ شراب از

 تشبیه های رایج شعر فارسی هم هست .

 به هر حال کدو مُلی  یعنی کدوی شرابی . خیال می کنم اگر مادر بزرگم این

نوشته را می خواند ،خوردن کدو حلوایی را در خانه ممنوع می کرد یا دست کم

اسمش را می گذاشت  کدوی گل محمدی!

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 11:36 |
 

 

...به کدام مرز و بوم روی آورم؟

به کجا روم (و از که) پناه جویم؟

مرا از خویشاوندان و یاورانم دور می دارند.

همکاران و فرمان روایان دُوروَندِ سرزمین نیز خوشنودم نمی کنند.

ای مزدا اهوره!

چگونه ترا خوشنود توانم کرد؟

 

                                                      اوستا.

                                              یسنه،هات۴۶،بند اول

                                     

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 10:12 |

 

توی تاتر  کار می کرد ته لاله زار، همه ی اجراهایش را دیده بودم.

میان لباس های رنگی و تاج های  مقوایی مثل گوهر شبچراغ

می درخشید .  به مردم نگاه  می کردم که با هر حرفش 

 از زور خنده نفسشان می برید وی زانو هایشان می کوبیدند.

 گریه ام می گرفت .

چه طور نمی فهمیدند ؟ چه طور نگاهش می کردند و نمی فهمیدند؟

آن شب هم همان لباس ها تنش بود. آمده بود برای نمایش رو حوضی.

داشت شربت می خورد که  صدایش زدم . آمد.تا آن شب این همه

نزدیکش نشده بودم .  در حضورش نفس کشیدن سخت بود. 

 خیال کرد می خواهم سفارش کار بدهم.نمی خواستم.

یکی دو دقیقه باهاش حرف زدم.

گفتم که سال هاست همه ی اجراهایش را دیده ام. گفتم میان آن

 لباس ها ی رنگی و تاج های مقوایی مثل  گوهر شبچراغ می درخشد.

 خندید.

 قشنگ می خندید،

گفت:عوضی گرفتی آقا جون.

 بعد سوت سوتکش را نشانم داد: اینو که می ذاریم تو دهنمون همه

صدا هامون می شه یکی. با صورت سیاه و لباس قرمز ،همه عین همیم.

شا ید دنبال یکی دیگه می گردی؟ سر تا ته لاله زار رو که  بگردی پنجاه تا

بیشتر مثل من پیدا می کنی.

گفتم: نه. اشتباه نکردم. 

گفتم: دیده  ای خواهم که باشد شه شناس    تا شناسد شاه را در هرلباس...

 

        همان  طور که لیوان شربت دستش بود سوت سوتکش را

گذاشت توی دهنش و با  صدای سوت سوتکی خندید و  داد زد: آهای!

یکی بیاد این دیوونه رو بگیره ،داره دنبال شاه می گرده!

....

... 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 11:7 |

 

چند وقت پیش چیزی می نوشتم در باره ی شئامت پهلوانی و شومی

سر نوشت برگزیدگان .بحثی بود در واکاوی منش و سرنوشت پهلوانان

شاهنامه که اغلب تلخ و دشوار است. سعی کرده بودم نقش مردم را

در این شومی و رنج نشان بدهم، چیزی که معمولا در همه ی بررسی های

ادبی فراموش می شود چنان که گویی پهلوان در خلا زندگی می کند.

 نه تنها در بررسی ها و تحلیل های دانشگاهی که  در روایت اولیه ی

داستان هم حضور مردم اصولا ناپیداست اما در شکل گیری پایان داستان و

سرنوشت قهرمان تاثیر گذار است.

به نظر من پهلوانان اغلب قربانیان برگزیده ای هستند که جمع با سبعیت و

بی رحمی بسیار ( و حتا نالازم) آن ها را فدای بقای خویش می کند ،چنان که

قبایل بدوی قوی ترین مرد یا زیباترین دوشیزه را می کشتند و به خدایانشان

تقدیم می کردندو یا تکه تکه کرده در مزارعشان دفن می کردند تا بلایی را دفع

 کند یا برکتی را موجب شود.

 بحث مفصلی است که این روش و منش چه طور مثل یک الگوی رفتار ی ثابت

زندگی و رفتار اجتماعی ما ایرانیان را شکل داده است و ما مردم چه طور مثل

سایه های ناپیدا و بی مقدار، آرام ، هماهنگ و پیوسته ، پهلوانانمان را قربانی

 خویش می کنیم، از رستم بگیر تا امیر کبیر و تا  همین امروز همه ی کسانی

 را که روزی قهرمانان ما بوده اند.

میزان آسیب و آزاری که پهلوانان ، برگزیدگان ، یا کم رنگ ترش آدم های

متفاوت می بینند دقیقابه اندازه ی توان، اهمیت ، بلندی و دست کم ،

تفاوت آن هاست.

 

وقتی ندامت نامه ی نامجو را دیدم -  آن جا که از انتشار و استفاده ی

 بی اجازه از ترانه هایش حرف زده بود و آسیبی که از این راه دیده است

-  و یادداشت اول وبلاگش را خواندم که باز به تاکید  هم این را تکرار کرده بود -

و یاد شنیده هایم از سود های کلان تکثیر کننده های ترانه هایش افتادم دیدم

حکایت قدیمی مردم و پهلوانانشان این جا هم به نوعی دیگر تکرار می شود.

این که چه طور برگزیدگانما ن را روی شانه هایمان بلند می کنیم برایشان هورا

می کشیم و هلهله می کنیم  از حاصل بودنشان، افتخارات پیروزی ها ،

امنیتی که موجب شده اند ، یا آن چه ساخته اند ،تا آخرین ذره استفاده

می بریم و بعد اگر از دستمان فرار نکنند، لهیده و بی رمق و مال و آبرو

باخته رهایشان می کنیم تا بمیرند.

 آن مقاله را شاید روزی گذاشتم این جا.

  اما فعلا:

۱- شکر که نامجو از این چرخه ی باستانی معیوب بیرون است و  جان به در

برده.

۲- آدرس وبلاگی که این کناره گذاشته ام چیز هیجان انگیزی ندارد نه فیلم

برداری های خصوصی از خواندن قطعه ای در جمع دوستان ،نه اعترافی به

 عشقی از دست رفته نه آن قطعه ی به قول نامجو نامیمون قرآن خوانی، فقط ترانه

 های آلبوم ترنج است که همه شنیده اند اما تنها جایی است که با مهر و سند

 و امضا و دست خط ، ظاهرا! مال خود نامجوست. متن نامه ی جوابیه اش به

شکایت هم آن جاست.

 سربزنید.

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 14:59 |


 عرب بیش از هرچیز به زبان آوری و سخن دانی اش می نازیده است  و حتا

جنگجویان اگر نه بیشتر ، هم پا  و هم اندازه ی شمشیر زنی شان به رجز ها

که می خوانده اند شناخته می شده اند .  حکایت بازار عکاذ و شعر خوانی

شعرای سر تاسر شبه جزیره خود حکایتی است  که اعراب برایش داستان ها

گفته اند . این تفاخر عجیب چه قدر راست است و در خور باور و اعتنا ،زمانی

دیگر اگر بود ـ  با توجه به تفاوت های عمده ی  زیبایی شناسی  اعراب و آن چه

ما می شناسیم ـ در باره اش حرف خواهیم زد که خیال می کنم بحث جالبی

است . اما به هر رو عرب آن قدر خود را زبان آور می دانسته است که اقوام دیگر

 از جمله ایرانیان را  به تحقیر و خوار داری " عجم"  به معنی گنگ می خوانده و

خود را " من نطق الضا ء "  به معنی کسی (تنها کسی) که  می تواند ضاء را

تلفظ کند !(یعنی اوج زبان آوری و فصاحت کلام)


 از این رو "عجم"  مثل مجوس و آتش پرست  دشنام واژه ای برای ایرانیان بوده

که زخمش روی تن ایرانیان تا قرن ها تازه مانده است.

این را من هم مثل شما و خیلی های دیگر می دانستم و شاهنامه  هم گاه

خوانده بوده ام که: عجم زنده کردم بدین پارسی .

اما دانش ترکیب دانسته هاست. برآیندی  که به فهم وکشف منجر می شود .

ترکیب و نتیجه گیری این دو دانسته را در مقاله ی دکتر دوستخواه دیدم که بیت

 مشهور" بسی رنج بردم در این سال سی    عجم زنده کردم بدین بارسی "را

مجعول و نادرست می داند . هرچند  شاید پرسش هایی در این میان بی جواب

مانده باشد اما این هیچ از لذت خواندن یک مقاله ی کوتاه خوب ،کم نمی کند.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 1:48 |

 

خیال می کنم هر کس خدایش را خود می آفریند. انتخاب می کند می سازد

و هم این است که خدای ایوب تسلیم محض می پسندد و سکوت و خدای

ابراهیم عاشق سر سختی ها و بیشتر خواهی های اوست که بعد از آن

همه معجزه ی سرد شدن آتش و زنده شدن پرندگان مرده ، باز بیشتر

می خواهد که " خداوندگار من نشانم بده بگذار با چشم هایم ببینم تا

باورم بیشتر شود".خدای گشاده رو و رقصان مولانا که تنها در سماع پی

در پی و قول و غزل رو نشان می دهد با خدای دشوار خوی سخت گیر و

 هراس آور ملامحسن فیض که حیب العبرات است و خواهان گریه های

کور کننده ی بندگان ترسان، یک خدا نیستند. یا وجوهی متفاوت از

خدایی اند که می تواند بی شمار چهره داشته باشد. خیال می کنم

ما از میان این بی شمار امکان ، بخشی را ، چهره و صورتی را

( آگاه یا ناخودآگاه ) به عنوان خدا می شناسیم، بر می گزینیم که

باز تاب خواست و خواهش ، باز تاب ترس یا عشق وشاید بیشتر از

همه نیاز ما ، خالی های جان یا جهان ما است.

   چنان که انسان بدوی از درختی، کوهی تکه ای بر می گزید و از میان

 بسیار شکل ها ی ممکن ، صورتی انتخاب می کردتا چیزی بتراشد،

بسازد که در خور پرستش بداندش.

صورت گردانی که پیش از این نوشته بودم هم به نوعی مقدمه ی

همین بحث بود.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 14:39 |

 

دل مشغولی آن روز ها هم اسم ها بودند و معناهای پیدا

و پنهان شان و نیز خدا. خدایی بازیگوش ، فرار، منتشر

 میان معنا ها ، تصور ها، و تفسیر ها و دستور های بسیار.

 حاصل این دو، شد دریافت هایی کاملا شخصی از

 اسم های خدا .

 به اصرار دوستی که این ها به کارش می آمد چند

 تایی اش را نوشتم و نیمه و ناقص تمام شد.

هم نوشته ها هم احوالی که باعثش شده بود .

بعد از یک سال دوباره برگشتن به آن احوال سخت بود .

می شد پیشنهاد دوباره از سر گرفتنش را رد کرد .

 نکردم. ناتوانی از نه گفتن در برابر اصرار تازه بود یا

 آن حس ناتمام ماندن که بسیار بد آیند من است ؟

دوباره نوشتنش حال خوبی بود اما شنیدنش با صدای

دیگری ،مخصوصا وقتی با تبحر تاتری و  درمان ناپذیر

 گوینده ی خوش صدای تلوزیون این همه

بی نقص خوانده می شود،برایم غریبه و دور است.

به اسم هایی که انتخاب کرده ام نگاه می کنم .از خودم

 می پرسم این خدای من است؟ آن چه من از تمامی 

 او انتخاب کرده ام؟ دوست داشته ام؟

 

رفیق

من رفاقت سرم می شود.تا حالا پشت رفیقم را خالی

 نکرده ام . رازش را ،پناه و پسله های روحش را برای

کسی وا گو نکرده ام.

کاری داشته کارم را زمین گذاشته ام و به خاطرش

تا آن سر شهر کوبیده ام.تا بوده مانده ام وقتی

 خواسته برود همه ی پس اندازم را گذاشته ام

 جیبش مبادا مجبور شود به غریبه ها رو بیندازد.

منتی نیست.کاری نبوده اصلا.رسم رفاقت است فقط.

 حالا تو چه می کنی رفیق الاعلی؟

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 2:3 |
 

و من

    در کار آفریدن خدای خویشم 

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 13:37 |

 

در مقدمه ی شاهنامه آن جا که ستایش خرد  آمده است و

"گفتار اندر آفرینش عالم"، وزن فعولن فعولن مناسب حماسه

 و موضوع کاملا جدی ، ناگهان غزلی به اندازه ی یک بیت  مثل

برق می درخشد و ناپدید می شود. همیشه فکر می کنم فردوسی

در چه احوالی این بیت را گفته ؟ بیشتر از هرچیز شبیه شکستن

بغض مرد مغروری در میان یک گفتگوی جدی است .و البته مرد

به سرعت خودش را جمع و جور می کند و دوباره بر می گردد

و دنباله ی  بحث را پی می گیرد و انگار نه انگار .

ببین:

ز یاقوت سرخ است چرخ کبود         نه از آب و گرد و نه از باد و دود

به چندین فروغ و به چندین چراغ      بیاراسته چون به نوروز باغ

روان اندر و گوهردلفروز                کز او روشنایی گرفته است روز

زخاور برآید سوی باختر                 نباشد از این یک روش زاستر

ایا آن که تو آفتابی همی            چه بودت که بر من نتابی همی؟

چراغست مر تیره شب را بسیج      به بد تا توانی تو هرگز مپیچ

چو سی روز گردش بپیمایدا           ........

 

می دانیم که فردوسی مقدمه را بعد از اتمام شاهنامه سروده.

 می دانیم همسرش که به روایت هایی پهلوی می دانسته و

در خواندن داستان باستان کمکش می کرده آن زمان از دنیا رفته

بوده است . آیا این  غزل کوتاه ،شکستن بغض مرد مغرور است وسط این

حرف های جدی؟ این بیت عجیب ناساز ؟

ایا آن که تو آفتابی همی

چه بودت که بر من نتابی همی؟

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 9:30 |