تبليغاتX
آدم و خدایانش
 
آدم و خدایانش
 
 
مگر نه این که مهم ترین دغدغه ی ما همین است؟ ما و خدایانمان؟
 
 

معلم گفته بود :با " دوست" یک جمله بنویسید.

مینا نوشته بود: من دوست دارم سر به تن روژینا نباشد!

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:42  توسط مرجان فولادوند  | 
 

 

 این روز ها خیلی ها را دیدم که می خواستند از آدمیت بدانند. 

 مجله ی شهروند امروز همین شماره پرونده ی خوبی در باره ی او داشت و

اگر کسی بیشتر می خواست آخرین شماره ی کلک جشن نامه ی آدمیت بود به مناسبت

 هفتاد سالگي  اش ، كه در واقع تنها مرجع  موجود درباره ی آثار و زندگي سياسي و پژوهشي

 آدميت است. ظاهرا شماره ی آینده ی بخارا  هم ویژه نامه ی او خواهد بود.

 کسروی ،آدمیت و جعفریان نوشته ی احسان عبده ی تبریزی را هم ببینید .

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:48  توسط مرجان فولادوند  | 
 

خبر در گذشت فریدون آدمیت در رسانه های رسمی با سکوت همراه بود. خیلی ها ا زاین بابت متاسف

یا خشمگین بودند.  اما به گمان من ،اگر تاسفی باشد از انزوای آدم هاست وقتی که زنده اند.وقتی هنوز

 می توانند حرف بزنند . چیزی را عوض کنند. وقتی هنوز می توانند حاصل بدهند . جدای از همه ی

دوستی های مفرط و دشمنی های افراطی، هیچ کس انکار نمی کند که آدمیت نه اهل مرید بازی بود نه

اهل نان به نرخ روز خوردن و این صفت آزادگان است .

و جهان بیش از مسلمانانی چون ما به آزادگان نیازمند است. 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:22  توسط مرجان فولادوند  | 
 

دره پر از درخت های وحشی بادام بود. چشمه ای کوچک ، کم آب  اما

دائمی .باد  خنک فروردین، بچه ها از درخت بالا می رفتند مرد ها کباب 

می پختند زن ها توی دشت بابونه می چیدند و جوانها ویلچر مادر بزرگ

را مثل تخته روان ملکه های مصری روی دوش بالا و پایین می بردند و

مادر بزرگم می خندید . مینا گفت : کاشکی من حلزون بودم.

گفتم چرا؟

گفت:خونمونو می ذاشتم رو کولم می آوردم اینجا!

یاد شعر شفیعی افتادم: ای کاش آدمی وطنش را...

کلی با هم حرف زدیم در باره ی لاک پشت ها ، جوجه تیغی ها

مارمولک ها یی که دوستان من بودند ...(ظاهرا من در باره ی حلزون

بودن چیز های زیادی می دانستم!)

نه، حلزون بودن هم بیفایده بود . می شد خانه را کول گرفت و رفت

هرکجا که خواست اما  خیابان ها یی که در آن با دوستانت

راه رفته ای، فنجان ها یی که در آن با آن ها  چای خورده ای ،

 درخت ها یی که زیرشان نشسته ای و با کسی حافظ

خوانده ای ،جا می مانند.

بی فایده است ،

حلزون بودن هم بی فایده است ...

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:44  توسط مرجان فولادوند  | 
 
  بالا