|
آدم و خدایانش
|
||
|
مگر نه این که مهم ترین دغدغه ی ما همین است؟ ما و خدایانمان؟ |
معلم گفته بود :با " دوست" یک جمله بنویسید.
مینا نوشته بود: من دوست دارم سر به تن روژینا نباشد!
این روز ها خیلی ها را دیدم که می خواستند از آدمیت بدانند.
مجله ی شهروند امروز همین شماره پرونده ی خوبی در باره ی او داشت و
اگر کسی بیشتر می خواست آخرین شماره ی کلک جشن نامه ی آدمیت بود به مناسبت
هفتاد سالگي اش ، كه در واقع تنها مرجع موجود درباره ی آثار و زندگي سياسي و پژوهشي
آدميت است. ظاهرا شماره ی آینده ی بخارا هم ویژه نامه ی او خواهد بود.
کسروی ،آدمیت و جعفریان نوشته ی احسان عبده ی تبریزی را هم ببینید .
خبر در گذشت فریدون آدمیت در رسانه های رسمی با سکوت همراه بود. خیلی ها ا زاین بابت متاسف
یا خشمگین بودند. اما به گمان من ،اگر تاسفی باشد از انزوای آدم هاست وقتی که زنده اند.وقتی هنوز
می توانند حرف بزنند . چیزی را عوض کنند. وقتی هنوز می توانند حاصل بدهند . جدای از همه ی
دوستی های مفرط و دشمنی های افراطی، هیچ کس انکار نمی کند که آدمیت نه اهل مرید بازی بود نه
اهل نان به نرخ روز خوردن و این صفت آزادگان است .
و جهان بیش از مسلمانانی چون ما به آزادگان نیازمند است.
دره پر از درخت های وحشی بادام بود. چشمه ای کوچک ، کم آب اما
دائمی .باد خنک فروردین، بچه ها از درخت بالا می رفتند مرد ها کباب
می پختند زن ها توی دشت بابونه می چیدند و جوانها ویلچر مادر بزرگ
را مثل تخته روان ملکه های مصری روی دوش بالا و پایین می بردند و
مادر بزرگم می خندید . مینا گفت : کاشکی من حلزون بودم.
گفتم چرا؟
گفت:خونمونو می ذاشتم رو کولم می آوردم اینجا!
یاد شعر شفیعی افتادم: ای کاش آدمی وطنش را...
کلی با هم حرف زدیم در باره ی لاک پشت ها ، جوجه تیغی ها
مارمولک ها یی که دوستان من بودند ...(ظاهرا من در باره ی حلزون
بودن چیز های زیادی می دانستم!)
نه، حلزون بودن هم بیفایده بود . می شد خانه را کول گرفت و رفت
هرکجا که خواست اما خیابان ها یی که در آن با دوستانت
راه رفته ای، فنجان ها یی که در آن با آن ها چای خورده ای ،
درخت ها یی که زیرشان نشسته ای و با کسی حافظ
خوانده ای ،جا می مانند.
بی فایده است ،
حلزون بودن هم بی فایده است ...
|
|