تبليغاتX
آدم و خدایانش
 
آدم و خدایانش
 
 
مگر نه این که مهم ترین دغدغه ی ما همین است؟ ما و خدایانمان؟
 
 

                     

        همان به كه  چشم

                                    فرو بسته باشي ...                   

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 10:28  توسط مرجان فولادوند  | 
 

  من با بيدل ،زندگي ها كرده ام و با اين دو بيتش هم...

 

  كاش بر بنياد موهومي نمي كردم نظر

  فهم خود بيش از خرابي ها خرابم مي كند

   بوست بر تن انتظار مغز معني مي كشم

  آخر اين جلدي كه مي بيني كتابم مي كند...

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:21  توسط مرجان فولادوند  | 
 

حاج اقا پیراهن و شلوار سفید پوشیده بود.مو هایش را از ته زده بود و کلاه نخی سفید ش

 سر نوه ها بود که  توی اتاق ها دنبال هم می کردند .  

گفت : جا ی شما خالی ، خدا نصیب همه بکنه ، واقعا هیچ جای دنیا مث اونجا نمی شه .

دیدی می گن اگه یکی یه بار بره دلش می خواد همش بره اون جا؟ راس گفتن به خدا .

من که ا زهمین حال دلم  تنگ شده ، هر شب کباب . هر شب کباب. 

 سیب می دادن نه از این سیبا ، سیب لبنان، درشت گاز می زدی آبش می پاشید

 یه متر اون طرف تر ! موز می دادن یکی این قد ر!  خدا نصیب همه بکنه ایشالا .

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 15:40  توسط مرجان فولادوند  | 
 

                                           به های های خندیدن

                                

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:18  توسط مرجان فولادوند  | 
 

 

گاهي با بچه ها شاهنامه مي خوانيم. از آخر . از نامه ي رستم فرخزاد كه به نظر من يكي از

 زيبا ترين تراژدي هاي جهان است ـ و هميشه دلم مي خواهد چيزي در باره اش بنويسم

 و فرصتش نمي شود ــ  امروز  اين جا دور خواني شاهنامه ديدم كه حالم را كلي خوش كرد.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:35  توسط مرجان فولادوند  | 
 

     این سفرهای گران از در و دیوار وجود

     تو تنم موش می ریزه

      به یکی کشته ی ناخوانده چه سود

      که چنین از در و دیوار هویج

     صدای خرگوش می ریزه ...

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:25  توسط مرجان فولادوند  | 
 

نمایشگاه موسیقی کوچک بود و گرم بود و مختصر بود و با این همه حال 

 آدم را خوش می کرد.

دیدن سودابه ی سالم و شیوه ی قشنگ و جدی اش در آموزش کودکان و

کتابش:" بساز با من بخوان با من" از همه بهتر بود .

شب به جای قصه برای بچه ها از نمایشگاه تعریف می کردم.

گفتم:آقای نامجو هم بود. مینا گفت: خانم گوگوش چی؟

 

 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 13:3  توسط مرجان فولادوند  | 
 

 

 سرد بود. چندتا شقایق کشیدم روی برف ها. گرم شد.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:53  توسط مرجان فولادوند  | 
 

     لاك بشت زخمي گقت :"جهنم كه تنها مي مونم اما عوضش بيشتر

     از اين اذيتم نمي كنن."

     و رفت توي لاكش و بنهان شد.

 

      وقتي ماهي گير ها سيخ هاي كبابشان را چيدند يكي دو سنگ كم بود.

      سيخ ها كج مي شدند. يكي شان از همان دور و بر دوتا سنگ برداشت

      و لاي سنگ هاي اجاق جا داد و الكل ريخت و آتش درست كرد.

 

      ماهي گير به دوستش گفت:   ماهي ها كه هنوز برشته نشدن ،چيزي

      هم  توي آتيش نيفتاده بس اين بوي  سوختگي از چيه؟  انگار يه چيزي  

     داره جزغاله مي شه.

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:40  توسط مرجان فولادوند  | 
 
  بالا