تبليغاتX
آدم و خدایانش
 
آدم و خدایانش
 
 
مگر نه این که مهم ترین دغدغه ی ما همین است؟ ما و خدایانمان؟
 

 

شب و ستاره و شهریور، صدای دور اذانی گم،

 

و نیچه:

"هنوز به جستجوی خویش بر  نخاسته بودید که که مرا یافتید،

همه ی باورمندان چنین می کنند، از این روست که تمامی باورها

از اهمیت ناچیزی برخوردارند.اکنون از شما می خواهم که مرا از

 دست دهید و خود را بیابید. تنها زمانی که مرا انکار کرده باشید

به سوی شما باز خواهم گشت .

 

                                                                                     چنین گفت زردشت...

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 21:36  توسط مرجان فولادوند  | 

 

 

آدم که چشم باز کرد از همان عطسه ی اول، خدا آسیب پذیر شد . تبدیل شد به کسی که با همه ی جبروت قادر علی کل شئ ،

می شد نافرمانیش کنند.

پیش از آن همه جا امن و آرام بود.، فرشته ها در کار   تسبیح و ملائک در حال سجود، آدم چشم باز کرد و حال خدا دیدنی بود!

 

کسی را یافته بود ، ساخته بود که دوست داشتنش معنی داشت ، که عشقش قیمتی بود .

دل خدا لرزید: اگر رو برگرداند چه؟

 - می توانست رو برگرداند –

اگر کافر می شد؟

- می توانست کافر شود –

اگر نمی فهمید ، اگر سرش گرم می شد  و یادش می رفت که خداوند خدا چقدر دوستش دارد و چه قدر مشتاق دوست داشته شدن از طرف اوست چه؟

 

حال خدا دیدنی بود.

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 16:31  توسط مرجان فولادوند  | 

 کاکتوس

چند روزی نبودم. خانم همسایه به گلدان ها رسیده بود اما یادش رفته بودبه کاکتوس کوچکی که روی میز گذاشته بودم آب بدهد.

اول نفهمیدم.اصلا پیدا نبود که دارد خشک می شود. چندین روز بود که آب نخورده بود و انگارنه انگار.

کاکتوس(گل؟) گیاه عجیبی است،باید خیلی بشناسیش ، خیلی نگاهش کرده باشی که بفهمی وقتی کمی کج میشود،وقتی دستت را می گذاری روی تیغ هایش و کمی فشار می دهی و تیغ ها فرو میرود ،(گل؟) گیاه نرم شده و بی جان است یعنی آب ندارد، دارد از تشنگی

 می میرد . وقتی رنگش می زند به خاکستری یعنی خاکش پوک شده و ریشه هایش جایی بند نیست.

من هیچ وقت ازکاکنوس خوشم نمی آمد . همیشه فکر می کردم چرا باید کسی  از میان همه ی گل های عالم با آن همه رنگ و بو و نقش های مدهوش کننده ، یک توده ی سبز پر از خار را در خانه  اش نگه دارد؟

 گل داشتن، یک رابطه ی دو طرفه است.تو دانه را می کاری آب و آفتابش را اندازه می کنی ، و او جوانه می زند قد می کشد . تو عصر ها ، زوال آفتاب ، شاخه هایش را هرس می کنی ، علف های هرزش را می کنی روی برگ هاش آب می پاشی ، او غنچه ی تازه را پشت برگی پنهان

 می کند تا تو پیدایش کنی . حالت خوب می شود ، خستگی ات در

 می رود.

اما نمی شود روی کاکتوس آب پاشید . با ید خیلی با احتیاط جوری که آب روی (برگ ها)؟ خار هایش نریزد ، خاکش را خیس کرد . از برق قطره های آب روی برگ ها خبری نیست ، از بوی خاک آب زده هم. اگر بلد نباشی یا هوس کنی  کمی بیش از اندازه آبش بدهی ، برگ هاش کپک می زند ، جا به جا، له می شود و می گندد. کاکتوس  گلدانی طاقت آفتاب را هم حتا ندارد. آفتاب پژمرده اش می کند و تو باید خیلی بشناسیش ، خیلی نگاهش کرده باشی که بفهمی زیر این خارهای محکم تیز، چه تن آسیب پذیری پنهان شده است .

و باید فهمت را از آسیب پذیر بودنش پنهان کنی. اگر شاخه اش شکست قط باید رهایش کنی ، از آن مراقبت های راضی کننده از بستن و گذاشتن قیم برای شاخه ی زخمی خبری نیست . باید بگذاریش توی سایه ، شاخه ی شکسته را هم باید بگذاری روی خاک خشک شنی تا ریشه بزند .گیرم که هر روز با دلواپسی نگاهش کنی که بهترشده یا نه ؟

 

به کاکتوس کوچک روی میزآب دادم و گذاشتمش پشت پنجره که نور بیشتری دارد اما آفتاب گیر نیست. حالش حالا بهتر است . کلی بزرگتر شده چند تایی هم جوانه دارد. می گویند کاکتوس، گیرم دیر، گل

 می دهد .گلی که قشنگی اش ،بویش(یا کم یاب بودنش؟) همه چیز را از یاد آدم می برد.

 

 

 اگرراست باشد.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:4  توسط مرجان فولادوند  | 
     

    چگونه شاد شود اندرون غمگینم؟

    علی معظمی چیزی نوشته به اسم  بازی با وطن. چیزی که همیشه دلم

   می خواست بنویسم ونمی شد. "چيزهايي هست كه آدم‌ها ترجيح مي‌دهند

   درباره‌اش حرف نزنند. نه فقط به‌خاطر غمي، يا خاطره‌اي، يا زخمي آن كه دهن

   باز مي‌كند با باز كردن دهنت. بلكه حرف نمي‌زنند براي پرهيز از رسوايي كه به

   بار مي‌آورد "

   فکر نوشتن در باره ی چیزی چنین دردناک،لغزان، آزار دهنده و البته هنوز عزیز ،مرا

   می ترساند. اگر نوشتن از آن این همه هولناک نبود و می شد بر ترسم غلبه کنم،

   شاید همین چیز هایی را می نوشتم که  علی معظمی نوشته است. شاید چون

  من آن آدم ها را می شناسم  . چون با بچه های همسایه نشسته بودم روی

  پشت بام و مردم را تماشا می کردم که مردی استخوانی را روی دوش گرفته

  بودند . وقتی هنوز درست نمی دانستم زندانی سیاسی یعنی چه یا عادل آباد

   کجاست.چون کودکی ام در خانه ی دیوار به دیوار خانه ی آن بانوی پیر عزیز گذشت.

   و دیگرانی که پسر هایشان را  بعد از فتح بستان از روی دندان های سوخته 

    شناختند.

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 12:55  توسط مرجان فولادوند  | 

 

لابد شيخ اجل به قدر دكتر شفيعي عقلش مي‌رسيده كه مي‌شود به جاي

 "الا"، "حتي" گذاشت.

لابد او هم خوانده بوده "الشعر احسنه اکذبه" و مي‌دانسته اگر "حتي"‌ بگذارد،

 هم شدت و غلظتش بيشتر مي‌شود هم "احسنه"یش؛ اما باز گفته "الا".

سعدي جهان‌ديده بود،باهوش بود، تجربه داشت. همين بود كه نگفت حتي،

 نگفت عمرا، نگفت ابدا، محال است، نمي‌شود، اصلا...

گفت:

بيرون نمي‌توان كرد الا به روزگاران...

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:0  توسط مرجان فولادوند  | 

 

حکایت حلاج

 

 

"درس نگارش" هميشه طرفداران بسيار داشته است. از آداب‌الكتابه‌هاي قرن چهارم تا آيين نگارش‌ها و چگونه بنويسيم‌هاي عصر جديد. همه دلشان مي‌خواهد ياد بگيرند كه چه‌طور بنويسند يا بگويند؛ اما ظاهرا هيچ‌كس "درسِ خواندن" نمي‌دهد و نمي‌داند. خواندن، يا معادل شفاهي‌اش شنيدن، هنر قديمي منسوخي است كه سكه نارايج عهد است.

خيلي‌ها نوشتن را عمل فعال و خواندن را موقعيت انفعالي مي‌دانند؛ اما راست اين است كه طبق قانون "حضور شيء به ديده شدن وابسته است و فعل ديدن بدون وجود بيننده محال عقلي است"  اگر خواندن يا درست خواندن نباشد، درس‌هاي نگارش در بهترين حالت، هيچِ آبرومندي است و البته براي فهم يك نوشته (گفتار) نمي‌توان از زمينه (context) آن چشم‌ پوشيد. رهيافت‌هاي فرامتني گاهي آن قدر مهم‌اند كه بدون آن‌ها محال است متن به صحت فهميده شود؛ مثلا جمله توصيفي خنثي و بي‌خطرِ "دوست من قدبلند است" به خودي خود هيچ بار معنايي خاصي جز توصيف ندارد. اگر دوست (اشاره فرامتني) واقعا قدبلند باشد، جمله فقط توصيف است. اگر دوست، آدم متوسط‌القامه‌اي باشد و تو قدبلندش بخواني، وصف مؤدبانه و محبانه‌اي است؛ اما اگر آن دوست، آدم قدكوتاهي باشد، جمله كنايه و تعريض دارد و حتي اندكي تمسخر.

اما قضيه گاهي به اين طعنه و متلك‌هاي دوستانه ختم نمي‌شود. گاهي نفهميدن همين زمينه (context) ماجراها مي‌سازد؛ مثلا اگر حلاج در خانقاه شيخ مجعد الجعدبن شيرشاه انا الحق مي‌گفت،‌ احتمالا مريدان جمع مي‌شدند كه "آنك مقام فنا! حلول جلوه حضرت حق را در انا الحق گفتن اين فاني ببينيد." حلاج را قدر مي‌نهادند و بر صدر مي‌نشاندند و دو سه جلدي شرح فتوحات برايش مي‌نوشتند.

اگر حلاج در كوچه انا الحق مي‌گفت، احتمالا مغازه‌دارها پولي كف دستش مي‌گذاشتند و بچه‌هاي تخس محله سنگش مي‌زدند و بالاخره نانوايي، نصف نان بربري و پنيري برايش فراهم مي‌آورد.

اگر حلاج در مسجد انا الحق مي‌گفت، حتما كسي پيدا مي‌شد (كه البته شد) تا تكفيرش كند و حكم دهد مالش حلال و خونش هدر، تا علي‌رغم همه كنوانسيون‌هاي بين‌المللي بي‌سروصدا سنگسارش كنند و خداوند عزجلاله را از شر شريك راحت.

اما اگر همين حلاج توي حياط دانشكده ادبيات مي‌ايستاد و مي‌گفت من خدايم،‌ كسي نه تعجب مي‌كرد، نه هول ورش مي‌داشت. نه سنگي مي‌زد، نه سجده‌اي مي‌كرد. احتمالا آن جا همه اين احوال فقط بازي زباني سرخوشانه‌اي بود و احتمالا آن جا كسي پيدا مي‌شد كه قاعده اين بازي را بلد باشد. در مقابل خدايي حلاج خدايي كند: "اگر صاعقه بفرستي زئوس! پوسايدون موج‌هاي دريا را به سوي تو خواهد فرستاد؛ اگر خداي تاريكي شوي من خداي خورشيد خواهم شد."

يا در مقابل خدايي‌اش بنده مؤمن شودكه:‌ "اي خداوند خداي... تضرع مرا بشنو و دست‌هاي مرا كه به سوي تو بلند است..." يا بنده‌اي منكر كافر.

و هربار به شيوه‌اي اين بازي زباني را پيش ببرد. قصه‌اي كه به اقتضاي بازي بودنش ممكن است افتادن و سرشكستن هم داشته باشد؛ اما به هر حال چون بازي است سرخوشي، ذاتي آن است.

حالا تصور كن حلاج (به عنوان پديدآورنده متن حتي) يادش برود كه بايد به زمينه‌ها و رهيافت‌هاي فرامتني (همان اقتضاي بازي) نگاه كند و بازي را زيادي جدي بگيرد. آن وقت عكس‌العمل‌ها واقعا ديدني است. احتمالا اين بار حلاج با سنگ و چوب دنبال آن محصل بي‌نوا مي‌افتد و او را لعن و تكفير و نفرين مي‌كند كه "بگيريد اين فلان فلان شده كافر را كه مقابل بنده كمتريني چون حلاج مزامير مي‌خواند!"

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:59  توسط مرجان فولادوند  | 
  

 سفر آفرينش. سفر شمال.

 

فرشته ها گفتند:مي خواهي كسي را خلق كني كه در زمين فساد كند و خون

بريزد؟

خداوند خدا با لحن جلالي فرمود: من مي دانم آن چه را كه شما نمي دانيد.

يكي از فرشته ها وحشت زده گفت :خون ريختن سرش را بخورد، مي خواهي كسي

 را بيافريني كه در جنگل آشغال بريزد و رود خانه را پر از شيشه نوشابه و كيسه

زباله و لنگه دمپايي كند؟

خداوند خدا از آفرينش دست كشيد واين روز ششم بود.

همه نفس راحتي كشيدند .

بي فايده بود.

خداوندخدا  بالاخره آدم را آفريد.و اين روز هفتم بود.

حيف!

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 15:31  توسط مرجان فولادوند  | 

 

 

فنجان را چرخاند: 

جدایی می بینم فاصله ی زیاد ، کسی رو که دوست داری ازت دوره؟

- نه خانم خدا نکنه...

- یه کارت بکش.

دختر با تردید از وسط دسته ی ورق ها یکی بیرون کشید.

- نه همینه ، جدایی می بینم...

و فنجان را دوباره بلند کرد و با انگشت کوچک، سفیدی میان لکه ی قهوه ای روی دیواره ی فنجان را به دختر نشان داد.

انگشت کوچکش ظریف بود و لاغر ناخنش شکسته بود.

- دوباره نیت کن و یه کارت بردار...

فنجان را برگرداند روی دستمال تا شده ی سفید

- راهت پر پیچ و خمه ، سفر پیش داری، اما سفرت روشنه، ببین ...

 و باز دیواره ی فنجان را نشان داد:

-  می ری راهت باز می شه. غمت رو فراموش می کنی. سفر برات خوبه ، خوشحالی روش افتاده.

 

- تا حالا که نه کسی ازم دوره نه قصد سفر دارم ولی خوب... شاید چون شما می گی...

 و بلند شد.

چقدر تقدیم کنم؟

- ده تومن... قابل نداره، مهمون من..

- دختر پنج تا دو هزار تومانی گذاشت کنار فنجان قهوه و رفت.

- زن نشست. انگشت زد ته فنجان ، چشم هایش را بست :

- برمی گرده یا من برم ؟

 

و برای خودش کارت کشید.

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 9:30  توسط مرجان فولادوند  | 
 

 

....

 

....روزی رسول خدا نماز بامداد کرد و گفت : هم اکنون مردی

 

 از در مسجد در آید که منظور حق است و نظر مهر ربوبیت در

 

دل او پیوسته بر دوام است.

 

بو هریره بر خاست . به در شد و باز آمد. سید گفت: یا ابا هریره

 

زحمت مکن ، آن نه تویی !

 

تو خود می آیی و او را می آرند ، تو خود می خواهی و او را

 

می خواهند، خواهنده هرگز چون خواسته نبود . رونده هرگز

 

چون ربوده نبود، رونده مزدور است و ربوده میهمان. نزل مزدور

 

در خور مزدور و نزل میهمان در خور میزبان .

 

در ساعت سیاهکی از در در آمد ، جامه ی کهنه پوشیده و از بس

 

ریاضت و مجاهدت که کرده پوست روی او بر روی او خشک گشته

 

از بیداری و بی خوابی....

 

                                      ........

                                 

                                     بگذریم....

                                   

                                           بگذریم....

 

 

                                                                              

 |+| نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 22:55  توسط مرجان فولادوند  | 
 
  بالا