|
آدم و خدایانش
|
||
|
مگر نه این که مهم ترین دغدغه ی ما همین است؟ ما و خدایانمان؟ |
عصر بود .کوچه خلوت بود. پسرک وسط کوچه با عروسک خرسی اش بازی می کرد. دست خرس
پشمالو را گرفته بود و می دوید انگار با عروسک مسابقه دو گذاشته بود.مو هایش کوتاه و فر فری
بود فکر کردم کف دست آدم را قلقلک می دهد. گفتم سلام آقا فرفری! ایستاد . لب ورچید. گفتم
هم آلان است که بزند زیر گریه . پا تند کردم و دور شدم که آرام شود.
فردا عصر نشسته بود روی پله های خانه شان. خرس را بغل کرده بود. از دور ترین فاصله ی ممکن ،
از کنار دیوار رد شدم و حواسم بود که حتا نگاهش نکنم. چند قدم که دور شدم، صدای نازکی
از پشت سرم گفت: سلام آقا فلفلی!
اردوی دانش آموزی بود، رامسر یا باغ رود نیشابور؟ هردو برگزیده های بخش داستان بودیم.
من دفتر نوری داشتم با جلد قرمز که پر بود از قصه ها ی نیمه تمام و تمرین های ریاضی
و زبان و سیاه مشق های خط و جا به جا سیاه شده از گرده ی طرح های ذغالی و
خام دستانه که همکلاسی ها کنارش یادگاری و شماره تلفن نوشته بودند .
نفیسه اما سر رسید داشت، کرمی یا سبز کم رنگ. با اتود پنج دهم نوک سخت می نوشت
ریز و یک دست. قصه ، جمله هایی از نهج البلاغه، شعر و خاطره ی شب های بمباران و
پناه گاه. من خواندن آن ها را دوست داشتم . و بعد از آن که هر کدام برگشتیم شهر
خودمان، تا سال ها خواندن نامه هایش را .
من، هنوز دفتر هایم پر است از قصه های نا تمام که آخر هر صفحه اش طرح دیگری است
که شتابزده و بد خط نوشته ام و نفیسه هنوز تا قصه ای را " درست" نکند دست از سرش
بر نمی دارد. سر رسید کرمی اش را نمی دانم کجاست اما این روز ها این جا می نویسد و من
هنوز ازخواندنش لذت می برم.
اسم قصه ای که در آن اردوی دور نوشته بودم یادم نیست. اسم قصه ی نفیسه " بغض ابری"بود.
هیلاری کلینتون گفته بود در صورتی که ایران به اسراییل حمله کند ایران را از روی زمین
محو می کنیم. نگفته بود حکومت ایران یا مثلا جمهوری اسلامی، گفته بود ایران .
و من یاد هفت سینی افتادم که نوروز امسال در کاخ سفید انداخته بودند به نشانه ی گرامیداشت
آغاز سال نوی ایرانیان. عکس را سایت رسمی همان جا گذاشته بود در خبر هایش.
معلم گفته بود :با " دوست" یک جمله بنویسید.
مینا نوشته بود: من دوست دارم سر به تن روژینا نباشد!
این روز ها خیلی ها را دیدم که می خواستند از آدمیت بدانند.
مجله ی شهروند امروز همین شماره پرونده ی خوبی در باره ی او داشت و
اگر کسی بیشتر می خواست آخرین شماره ی کلک جشن نامه ی آدمیت بود به مناسبت
هفتاد سالگي اش ، كه در واقع تنها مرجع موجود درباره ی آثار و زندگي سياسي و پژوهشي
آدميت است. ظاهرا شماره ی آینده ی بخارا هم ویژه نامه ی او خواهد بود.
کسروی ،آدمیت و جعفریان نوشته ی احسان عبده ی تبریزی را هم ببینید .
خبر در گذشت فریدون آدمیت در رسانه های رسمی با سکوت همراه بود. خیلی ها ا زاین بابت متاسف
یا خشمگین بودند. اما به گمان من ،اگر تاسفی باشد از انزوای آدم هاست وقتی که زنده اند.وقتی هنوز
می توانند حرف بزنند . چیزی را عوض کنند. وقتی هنوز می توانند حاصل بدهند . جدای از همه ی
دوستی های مفرط و دشمنی های افراطی، هیچ کس انکار نمی کند که آدمیت نه اهل مرید بازی بود نه
اهل نان به نرخ روز خوردن و این صفت آزادگان است .
و جهان بیش از مسلمانانی چون ما به آزادگان نیازمند است.
دره پر از درخت های وحشی بادام بود. چشمه ای کوچک ، کم آب اما
دائمی .باد خنک فروردین، بچه ها از درخت بالا می رفتند مرد ها کباب
می پختند زن ها توی دشت بابونه می چیدند و جوانها ویلچر مادر بزرگ
را مثل تخته روان ملکه های مصری روی دوش بالا و پایین می بردند و
مادر بزرگم می خندید . مینا گفت : کاشکی من حلزون بودم.
گفتم چرا؟
گفت:خونمونو می ذاشتم رو کولم می آوردم اینجا!
یاد شعر شفیعی افتادم: ای کاش آدمی وطنش را...
کلی با هم حرف زدیم در باره ی لاک پشت ها ، جوجه تیغی ها
مارمولک ها یی که دوستان من بودند ...(ظاهرا من در باره ی حلزون
بودن چیز های زیادی می دانستم!)
نه، حلزون بودن هم بیفایده بود . می شد خانه را کول گرفت و رفت
هرکجا که خواست اما خیابان ها یی که در آن با دوستانت
راه رفته ای، فنجان ها یی که در آن با آن ها چای خورده ای ،
درخت ها یی که زیرشان نشسته ای و با کسی حافظ
خوانده ای ،جا می مانند.
بی فایده است ،
حلزون بودن هم بی فایده است ...
آدم فراموش كاري هستم . بعضي چيزها يادم مي رود يادم
مي رود سلام ، حتما ، هستم ، مي مانم ، و... فقط كلمه اند و
مي توانند هيچ معنايي نداشته باشند.
دوستاني دارم كه هر از گاه ، به يادم مي آورند.
شكر.
شب اهدا جایزه ی "رمان متفاوت"،"واو" پرفروش ترین نویسنده ی سال ۸۵ سخنرانی کرد:
من مهرنوش صفایی هستم ، کارشناس مامایی، هیچ تحصیلات آکادمیک ادبی نداشتم
هیچ استادی نداشتم و هیچ کس یا هیچ کلاسی به من داستان نویسی یاد نداده .
من پرفروش ترین نویسنده ی سال ۸۵ هستم و کتاب آخرم به نام خلوت خلود هم
پرفروش ترین کتاب امسال می شه اگر چه کتاب هنوز چاپ نشده اما من از
اس ام اس هایی که دوستان می زنن مطمئن شدم .خوش حالم که برای
مردمم می نویسم و افتخار می کنم که صنعت نشر کشورم رو با کتابام نجات دادم....
نویسنده های زیادی توی سالن بودند ، ردیف دوم یاسوم محمود دولت آبادی نشسته بود.
دیلماج برنده ی جشنواره ی شهید غنی پور شد و لوح تقدیر رمان متفاوت را
گرفت چاپ دومش الان در بازار است. خیلی ها برایش نقد نوشتند و بنیاد
فارابی امتیازش را برای ساخت فیلم خریده است. این ها مرا بسیار
خوش حال می کند . نه تنها به این دلیل که شاهد شکل گرفتن
ادم ها یش ، اتفاق هایش بوده ام. نه تنها به این دلیل که میرزا شفیعایش
را می شناسم و دوست می دارم . بیشتر به این دلیل که دیلماج کتاب
نجیب و دردمندی است . از درد ویترین جلب مشتری نمی سازد ، "درد"
نمی فروشد. همین است که دیده شدنش خوش دلم می کند .
دیلماج همیشه مرا یاد نیما می اندازد :
دستها می سایم
تا دری بگشایم
به عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
به سرم می شکند...
|
|