تبليغاتX
آدم و خدایانش
 

من در اين مسير

 رهگذران بسياري را تسلي داده ام

كه اين خيابان

 در انتها به دريا مي ريزد

 و آنان مرا تسلي داده اند

كه روزي

 درخت خواهم شد

 

ما به هم دروغ مي گفتيم

تا آسان تر

بميريم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 11:56 |
 

  كتاب آرش كه اسم اصليش البته "حكايت تير انداختن مرد قصه گو" بود دو ماه پيش چاپ شد. آخراي

 پارسال. قصه رو  البته ده سال پيش نوشته بودم.  يه " ديگر خواني"  شاید تا  حدودی مدرن از قصه ي

 اساطيري آرش.

  كم پيش مياد وقتي اين همه از نوشتن چيزي بگذره باز دوستش داشته باشم اما  اين قصه رو هنوز

دوست دارم. 

از متن كتاب اين قسمت رو براي پشت جلد انتخاب كردم:

                    مرا به ياد بسپار كه قصه گو بودم و  داستان هايم را بر باغ ها

                و بيابان ها بخوان كه خاك اين سرزمين نه به  بارش باران كه

                به معجزه ي قصه درختان مي روياند...

           

                              جلد آرش نشر افق

                                    كتاب رو نشر افق منتشر كرده

                                        قيمت ده هزار و پونصد تومن(كاش يه كم ارزون تر بود)

                                  

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه نهم اردیبهشت 1391 و ساعت 14:19 |
 

 

                                          مرجان‌ها در حال انقراض  هستند.

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 و ساعت 14:10 |

 

این پست را نوروز سال پیش نوشتم در این یک سال بسیار خوانده ام  اما هنوز

 قصه ای قشنگ تر برای نوروز پیدا نکرده ام.

 

 نوروز خیلی قصه دارد. من اما یکی را بیشتر دوست دارم:

  اهریمن، خدای تاریکی پیمان نامه ی اهورا مزدا را دزدید و به اعماق تاریک دوزخ برد

  و  آن را در میان عفریت ها و عذاب های دوزخ،در دورترین دخمه های سیاه آن را 

  پنهان کرد.

 پس از آن خورشید از تابیدن ایستاد و باد از وزیدن ماند. ابرها نمی آمدند و باران

نمی بارید. دروغ و طمع در میان مردمان رواج یافت.جهان تاریک شد.

 سرد شد.

بد کنش و نامهربان شد.

 جمشید،شاه ایران، در لباس عفریتان دوزخ،به تاریک ترین دخمه های عذاب فرو رفت.

پیمان نامه را یافت و با دیوان و اهریمنان بد کنش دوزخ جنگید و  نامه ی اهورا مزدا را

به زمین باز آورد. خورشید رها شد. باد  وزید . ابر ها آمدند و باران بارید. دروغ  و طمع

از ایران رفت. 

 زمین  سبز شد و مردمان راست گفتند و مهربان شدند.

 و روز نو شد.

 نوروز شد.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه دوم فروردین 1391 و ساعت 20:22 |
 

 

این رو در جواب دوستی زیر کامنتش نوشته بودم. مفصل شد. فکر کردم شاید بهتره

 بیارمش این­جا توی "محفل آدم­های خسته که دور هم خوش و خوبن" چون به اونا

هم مربوط می­شه.

توی کامنتش نوشته :

"چقدر آدم­های خواننده­ی شما با شما ابراز هم­دلی می­کنن و همین­طوری کنار هم خوش و خوبین!

بنظرم رسید که اینجا محفل یه دسته آدمهای خسته­س. خستگانی که همدیگر رو دوست دارن و خستگی هم رو می فهمن

امیدوارم در دور بعدی پرانرژی تر استارت بزنین!!! "

 براش نوشته بودم:

 راست می گی دوست من.

 به  همین دلیل بود که این­جا این همه مدت خاک می­خورد. فکر می­کردم اگه قراره بنویسم

 باید به قول تو " انرژی" داشته باشه. دلم می­خواست،دلم می­خواد ،می­تونستم این جا یه چیز شاد

 بنویسم.

 نشد.

 گفتم که حتا اتفاق­های خوب هم نتونست این اندوه ته نشین شده رو  زیر و رو کنه.

اما این که گفتی:"یه  عده آدم خسته  که دور هم خوش و خوبین" شاید درسته. من البته  اغلب این

دوستان رو نمی­شناسم- متاسفانه- بیشترش اسم مستعاره و بی آدرس- عین خود تو-  اما این هم­دلی

 بیشتر از اون که به دلیل دوستی به وجود بیاد فکر کنم به  خاطر تجربه­ی جمعی ماست که اگر چه

تک تک اما در عین حال با هم از سر گذروندیم. این خستگی شاید به این خاطره که ما نسل"شاهد"یم.

شاهد امیدهای بسیار و شکست های سخت و پی در پی بودیم و این مجبورمون کرد بپرسیم "چرا"؟  ما

هم می­خواستیم این سوال میراثی رو فراموش کنیم و ساده و معمولی و تا حدی که می­شد شاد زندگی

 کنیم امااون شکست­ها هی تکرار شد و نگذاشت این سوال رو از یاد ببریم.

این­طوری بار همه­ی تاریخ،بار جنگ­ها،اشغال­ها بار همه­ی اساطیر و مذهب و تبارشناسی، بار سوال­های

بزرگ هولناکی که پدران ما  از ترس جواب دادن بهشون فراموششون می­کردن، افتاد روی شونه­ی ما.

تو راست می گی ما یه مشت آدم خسته­ایم اما باری رو که روی شونه همه جا با خودمون می بریم رو هم

نگاه کن!شاید همین  هم دلیی رو که می گی ایجاد کرده ،انگار کن سربازهایی که از یه جنگ سخت زنده

برگشتن و حالا یه جورایی انگار با هم قوم وخویشن.با ترس­ها و تجربه­های شبیه به هم.

 در باره­ی نسل بعد 28 مرداد لابد خوندی یا شنیدی؟ نسل نا امید، نسل تلخ مغرور شریف ( کمی از دماغ

فیل افتاده) پناه برده به دود و مستی و فلسفه با مایه های تحقیر توده و ناامیدی از مردم و روضه خونی

برای آرمان از دست رفته.

 همیشه  می­ترسیدیم که مثل اونا بشیم. به همین خاطر هی بلند شدیم. هی امید بستیم به تغییر ،هی

هر کدوم به قدر خودمون سعی کردیم بفهمیم چرا؟ چرا این­جاییم؟ چرا هی خودمون رو دور می زنیم؟ چرا

حرکت ما به جای رفتن به جلو یه حرکت پاندولیه؟ هر قدر به جلو می­ره همون قدر هم به عقب بر

می گرده؟بفهمیم که حالاباید چی کارکنیم؟ اماحواسمون بود که فهمیدن و تسری دادن حس نیاز به

فهمیدن یه فرایند تدریجی و سخته. خسته کننده و بی­هیجان و بی­صداست  و به همین دلیل کُند و

فرسایشیه. سعی کردیم بر خلاف بعد ۲۸ مردادی­ها یاد بگیریم نه کسی از دماغ  فیل افتاده نه به خاطر

دانایی اندکش حق داره به  بقیه­ی مردمِ خوش شادمان  فخر بفروشه.حواسمون بود که سرنوشت ما

حداقل به این زودی­ها،دیدن تغییر،دیدن شادمانی­های بزرگ جمعی،دید پیروزی نیست. که کاری که باید

بکنیم،خویش­کاری بزرگ و قهرمانی ما شاید فقط فهمیدن و فهمیدن و فهمیدنه و البته از پا نیفتادن. اینه که

کلی آدم که نمی­شناسمشون (تا قبل این حتا فکر نمی­کردم که کسی جز دوستان خودم این جا بیاد یا این

جا رو دوست داشته باشه) به  قول تو این جا دورهم جمع می­شن . و بی اون که هم­دیگه رو

بشناسن،بشناسیم، یه  محفل درست می­کنن از آدم­های خسته که حرف هم رو می­فهمن و  بدون

امیدهای دور و درخشان،بی انتظار  هیج اتفاق بزرگ نزدیکی،بهترین کاری که از دستشون بر میاد رو

 انجام می­دن: نیافتادن!

 حالا دیر امید می­بندیم و دیرخوش­حال می­شیم. اما این که یاد بگیری بایستی و هم­چنان سعی کنی

تا به اون رنج تدریجی و کند فهمیدن و فکر کردن ادامه بدی و نیافتی در عین این­که دور وبرت نه صدای

تهییج کننده­ی طبل­ها و شیپورهای حماسی باشه و نه شور انقلابی­های جوان چه گوارایی با سرودها و

عشق­ها و شعرها و نه باور درست کردن دنیا و فتح و ...  به خیال من خیلی مهم و خیلی با ارزش و حتا

موثره.ایستادن و نیافتادن در عین این­که تو  امید چندانی هم به هیچ چیز نداری، همین تلاش روز پشت

روز برای گرگدن نشدن  توی شهر کرگدن­ها،فکر کنم حماسه­ی نسل منه.

 نسل آدم­های خسته­ای که شادی چندانی ندارن اما تلاش می­کنن برای بچه­ها درباره همه چیز طنز

بنویسن.

که هر کدوم به شیوه­ی خودشون کاری کنن که رسم خندیدن از این خاک قدیمیِ ویران بر نیافته.

 همین.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 و ساعت 20:33 |

 

مي­فهمم كه ديگه اين ننوشتن داره يه جورايي بدمی­شه. مي­دونم كه زشته دوستاي

 آدم  پيام  بذارن و تو باز هي سكوت كني. گیرم خودت هم بدونی قضیه بیشتر

معرفت اوناست تا  چیزی که تو می­نویسی.كي باورش مي­شه نوشتن چقدر سخت

 مي­شه  حتا براي من كه كارم نوشتنه . كه سال هاست كارم نوشتنه. اما چيزهايي

 مي­نويسم. جاهاي ديگه مي­نويسم . چيزهايي كه از من دورن. بعضي­هاشون كم­تر

بعضي­هاشون بيشتر بعضي­هاشون كاملا.

اين روزها براي بچه­ها يه مجله در مياريم." همشهري بچه­ها". توي مجله كنار كارهاي

 ديگه یه چیز هایی می نویسم  یه جور تاریخ به شیوه ی طنز برای بچه ها.

 توي این نوشته ها یه كمي خودمم. توي بقيه­ي كارا  اصلا من نيستم. مدت­هاست 

قصه نمي­نويسم. گاهكي فقط  داستان كوتاه كوتاه. نمي­دونم  به درد مي­خورن يا نه.

 حتا  توي اين كه  جمعشون كنم و بدم يكي بخونه  ببينه  مناسب چاپ هستن يا نه

هم ترديد اساسي دارم.

 فقط اين جا، توي اين وبلاگ پرت و دور و مهجور ،خودم بودم. اما "خودم بودن" هي

 سخت تر  مي­شه.  اون قدر كه  فكر كردم بهتره يه جاي ديگه برم. يه جاي ديگه با يه

 اسم ديگه. اسمي كه بشه خودش باشه به تمامي،نه منتخب و گزيده­اش.

 كلياتش. با  همه­ي هجويه­ها و هزليه­ها و غزل­هاش. با همه­ي پرت و پلاهاش.

چروك و  وحشي و آزاد .بي اسم. خود خود خود آدم. گيرم هيچ كس از كليات آدم

 خوشش نمياد. همه دنبال گزيده هستن.

 يه دلیل ديگه  ننوشتنم این بودکه  هي دلم مي­خواست  يه چيز خوب شاد

بنويسم.  اتفاق­هاي خوب البته بود. خيلي سفر رفتم. دور بين خريدم بعد مدت­ها 

 و عكس گرفتم . به شكل ديوانه­واري عكس گرفتم. (عاشق عكاسي ديجيتالم 

كه آدم فيلم كم نمي­ياره!) .

مجله راه افتاد و  انگار بچه­ها دوستش دارن. پيشنهادهاي كاري خوبي داشتم.

 عالي بود.  تونستم همه رو رد كنم!  

 اما  اين همه ، كه هر كدومشون مي­تونست  كلي وقت خوش حالم كنه، چيزي رو

در ته دلم  عوض نمي­كنه. يه جور اندوه ته نشين شده ، كه اين موج­هاي كوچيك شاد

 و گذرا نمي­تونه كاريش كنه. دلم يه طوفان مي­خواد. طوفاني كه  همه چيز رو زير و

رو كنه. تازه كنه. طوفان نوح كه دنياي آدم رو  جارو كنه . بشوره، نو كنه. حرفام 

 قديمي شدن. صدام به گوش خودم تكراري مياد . حرف تكراري كه نوشتن نداره!

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت 15:16 |

   

تمام راه  از بروکسل تا پاریس باران می آمد. 

 صدای ضبط  بلند  بود. 

 ترانه های قدیمی از  شیشه ی ماشین  بیرون می ریخت.

باران  بی خاطره بود.

  سنگینی  خاطره های سالیان را  از  ترانه ها  می شست. 

 وقتی رسیدیم،  همه ی آن آواز ها  تازه شده بودند. می شد دوباره  سال ها  شنیدشان.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه بیست و نهم مهر 1390 و ساعت 4:0 |

 

ظهر بود که رسیدیم.   از شانه ی خاکی جاده ،  از آن جا  که ماشین را پارک کرد، 

 به نظر می رسید رود خانه سال هاست خشک شده.   گفتم: تموم شد. آب نداره. 

 فاتحه ی  شاعریت خونده است! و خندیدم.  جواب نداد، سراشیبی بستر رودخانه

 را دوید.من هم دنبالش. از آن رود بزرگ،باریکه آبی مانده بود که لای قلوه سنگ ها

 زیر آفتاب برق می زد. نشست و مشت هایش را پر از آب کرد  اما  نخورد.

 گفت: ... و آن کس که از این آب نوشد  شعری گوید که  آنش در عالم زند!

و جوری نگاهم کرد  که  انگار  دارد از هواپیما  می پرد پایین  بدون آن که از چتر

 نجاتش مطمئن باشد.

گفتم: یه پرت و پلایی  خوندم برات از رو کتاب ، تو که  واقعا باور نکردی؟  کردی؟

 گفت: خودت  چی؟  باور نکردی؟  جرات  داری بخوری ازش؟

 

.... خیلی وقت بود  شعر نگفته بود.  بد اخلاق و  غمگین و بی حوصله بود. یک روز

عصر  توی کار گاه  صحافی ام  نشسته بود ، فقط محض این که  حال و هوایش را 

عوض کنم  صفحه ای  از  کتاب کهنه ی  بی جلد را  برایش خوانده بودم :

... و اندر این سوختن  حکمت و حکایتی است. گویند چون منصور حلاج را دست و پا

بریدند انا الحق می گفت و چون زبان بریدند اناالحق می گفت به آوازی که نه  از زبان

سر است . پس وی را بسوختند و خاکستر بر آب دادند. خاکستر سالیانی بر آب

می رفت تا اهل خویش بیابد. زنی  از آن نوشید و از او شهید اول شیخ اشراق پا

گرفت .پس او را بسوختند و خاکستر بر ارس پراکندند. خاکستر سالیانی بر آب بود تا 

 اهل خویش بیابد . شاعری از آن نوشید که  نامش را کس ندانست جز آن که بعد

 از مرگ آذرش خواندند از آن که   شعر هایش آتش در عالم زد . وی را  چنان که

حکایت رفت کشتند و سوختند و خاکستر به باد دادند. باد خاکستر  به زمین افشاند

 و به رود شیرین انداخت  در ناحیت فارس که پس از آن  شور شد  از آن که  حکم

بود  جز  شاعری تشنه ،از آن  شورابه ننوشد. گویند هر که از آن آب نوشد که

خاکستر ایشان  دارد و از آن گندم خورد که از آن زمین رسته باشد که خاکستر

آنان بر آن پراکنده ، از وارثان است و کلامش آتش در عالم زند و خود ازسوختنش

چاره نه . که چراغ عالم افروخته به سوختگان است. 

 پس زنهار تا از کدام آب  نوشی و از چه گندم نان کنی ...

 

 ...هنوز نگاهم می کرد. دوباره پرسید:  نگفتی؟  می ترسی ازش بخوری؟

 گفتم: ول کن بابا  حالا یه چیزی  نوشته بود، جدی گرفتی . این آب  شوره ، 

 مرض می شیم می میریم ها !

دست هایش را  پر از آب کرد و خورد.

 

...خیلی گذشته است...

گاهی خاکسترش را توی باد می بینم....

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه نهم تیر 1390 و ساعت 1:30 |
 

کاش می بستم چشامو

این ازم بر نمیاد...

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 و ساعت 8:42 |

 

کفش هایش را دست گرفته بود و پا برهنه می دوید. باد توی موهاش بود،صدای

خندان بهروز پشت سرش:یک دو سه نگفتی که  جر زن!

 

گفته بود:بدوییم ؟تا سر پارک وی؟

بهروز به پیاده روی خلوت و پوشیده از برگ خیابان پهلوی نگاه کرده بود و ابرو هایش

 را داده بود بالا:

تو؟ با این کفشای پاشنه نیم متری مسابقه هم  می دی؟ دلاوری به خدا!

 صبر نکرده بود تا بهروز جمله اش را تمام کند،کفش هایش را در آورده بود و دویده

بود. بهروز دنبالش.

باد،خنک و دیوانه برگ های پاییزی را توی خیابان می چرخاند و  به بازی می کوبید

توی صورتش. سرعتش  هی بیشتر می شد. نمی توانست بایستد.

خنده ی بهروز توی باد بود: 

وایسا ! یه چیزی می ره تو پات کزاز می گیری می میری دیوونه !

 صدایش نزدیک تر شده بود. نوک انگش ها ی بهروز  به شانه اش می خورد.

الان بودکه  از او جلو بزند.کفش هایش را پرت کرد توی جوی آب پهن و کم عمق

کنار پیاده رو . آب  کفش ها را با خودش برد. داد زد: 

 بهروز کفش هام!  

 بهروز  پرید توی جوی آب و  دنبال کفش ها ی سفید  پاشنه بلند دوید.

سرش را برگرداند و رو به بهروز که توی آب می دوید داد زد:

بستنی پای اون که دیرتر برسه!

 بهروز با شلواری که تا نزدیک زانو خیس شده بود وسط جوی آب ایستاد:

 کلک زدی جر زن! قبول نیست

و سعی کرد  کفش را  از آب پس بگیرد.

  پا برهنه می دوید. صدای خنده ی بهروز پشت سرش .باد موهایش را  عقب

می کشید.

 

  کسی از پشت به شانه اش زد. برگشت. مربی باشگاه بود:

 حاج خانم یواش تر .گفتم سرعت بیشتر از چهار و نیم براتون خطرناکه .

و چند بار پشت سر هم  دکمه ی  تردمیل را  فشرد و سرعت را روی چهار

 تنظیم کرد:  دیگه تند نرید. هم برای قلبتون بده هم برای زانوتون .

 دست زد پشت شانه اش و خندید:  یاد جوونیا کردین ها!

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 9:16 |